تبليغاتX
زنده باد غذای خوشمزه
غذا - رستوران - فست فود - چاق - شكم - خوردني ...آخ جون
این مطلب تقدیم می شود به همان کسی که باید


 

برای یافتن رستوران موبی­ دیک از میدان ولی­عصر پیاده به زیر پل کریم­ خان می­ رویم خیابان ایران­شهر را تا انتها می­ پیماییم و بر می­ گردیم و دوباره تا انتهای آن را پیاده طی می­ کنیم بعد از یک راه فرعی به خیابان شهید قر­نی رفته پس از پیمودن مسیر سربالا به رستورانی می­ رسیم که من در این حد از آن باخبرم که نامش، نام بچه نهنگ کارتونی است که از خوب یابد بودن این آقای یا خانم نهنگ اطلاعی به من نرسیده چون کارتونش را ندیده­ ام پس مسوولیتی هم در قبالش به عهده نمی گیرم آدرس این رستوران هم سر راست­ تر از مسیری است که همراه نازنینم مرا مجبور به پیمودن آن کرد.

 زیر پل کریم­ خان خیابان شهید قر­نی مقابل بیمارستان آپادانا رستوران موبی ­دیک.

تابلوی موبی ­دیک قدیمی است. در زمان خودش بسیار شیک بوده و برای این رستوران معرف قدمت و اعتبار به حساب می ­آید عکس آقا یا خانم نهنگ نیز بر روی تابلو نقش بسته است. سمت چپ ورودی مغازه محفظه شیشه­ ای قرار داده­ اند که گویا نانوایی رستوران باشد آن­قدر خسته­ ام که بی­ توجه به نانوایی وارد می­شوم در مقابلم فضایی می­ بینم پر از میز و صندلی ­نه چندان مدرن ولی شیک که در دو ردیف پشت سر هم چیده شده ­اند دیوارها و چراغ­های نصب شده بر روی آن­ها نیز چنین حالتی را دارند سقف سالن پر از مهتابی است که به همراه چراغ­های دیواری نور خوبی ایجاد کرده­ اند و انواع کولرهای دیواری و سقفی هم تهویه مطبوع و آرامش­ بخشی برای مشتریان به وجود آورده ­اند

تصمیم می ­گیریم در ابتدای کار جای مناسبی برای نشستن پیدا کنیم که یکی از کارکنان مودبانه تذکر می ­دهد قبل از آن باید غذای مورد نظرمان را انتخاب کرده و تحویل بگیریم و ما را به سمت چپ سالن راهنمایی می­ کند که با میله ­ای موازی طول مغازه از سالن جدا شده و محلی برای صف ایستادن مشتریان ایجاد کرده است و در پشت آن فضایی مملو از انواع غذا و خوردنی در چند خط پشت سر هم به وجود آورده­ اند. چند نفر از کارکنان موبی ­دیک که مثل سایر کارمندان، لباس سفید و پیش­بندی بر تن و کلاه سفیدی هم بر سر دارند به ارایه غذا مشغولند. به در و دیوار رستوران، بر روی کاغذهای سفید A4 و با فونت نستعلیق قرمز، توصیه­ های مختلف جالبی به مشتریان شده است یکی از این توصیه­ ها آن­که هنگامی ایستادن در صف برای جلوگیری از معطلی سایرین با تلفن همراه صحبت نکنید. که حرف درستی به نظر می­ رسد به خصوص آن­که بر خلاف رستوران هانی پارسه در این­جا کسی به شما منو نمی­ دهد بلکه آن­ را در طول دیوار مقابلتان نصب کرده ­اند که خواندن آن بعضا مشکل بوده و مشتری راکه چند نفر هم در پشت سرش برای خوردن عجله داشته باشند هول می­ کند و جمع کردن قیمت ها را برایش مشکل می­ سازد. به خصوص که دو ردیف از انواع غذاها را در ویترین­ هایی پشت سر کارکنان و چسبیده به دیوار قرار داده­ اند که تشخیص نوع غذا را نیز سخت کرده است.

در ابتدا انواع و دسر و پیش غذا شامل انواع ماست و سالاد و کارامل و مانند آن قرار دارد و پس از آن انواع پلو و چلو و ته­ چین سپس چند نوع خوراک و آش و سوپ که منظره خوبی دارند و در ادامه چند نوع خورش ایرانی که در بین آن­ها دیدن قرمه سبزی غمگینم می­ کند و چه خوب که کرفس را نمی­ بینم. پس از آن انواع نوشیدنی است و در آخر یوم القیامت و پرداخت پول آن­چه که انتخاب کرده ­ای ضمن آن­که در ردیف چسبیده به دیوار انواع کتلت و غذاهای به اصطلاح فرنگی موجود است که من در این بین لازانیا را تشخیص می­ دهم و به علت ازدحام و نبود منوی مناسب از تشخیص سایرین معذورم.

نکته جالبی که بد نیست ذکر کنم قرار دادی بین یکی از سازمان­ های وابسته به وزارت نفت با موبی ­دیک است که بر طبق آن کارمندانش به جای پرداخت، در دستگاه کارت خوان مخصوصی کارت می­ کشند و مبلغ بسیار جزعی هم می­ پردازند و به نظر من این روش هم برای سازمان و هم رستوران و هم کارمندان روش سودمند و جالبی به حساب می­ آید.

من باقالی پلو و گوشت برداشته­ ام و او ته­ چین مرغ به اضافه یک نوشابه صفر، یک دلستر ایستک، یک ماست و موسیر و یک ظرف آناناس حلقه شده همچنین یک کاسه سالاد اندونزی که بابتشان 16700 تومان می ­پردازم و به نظرم قیمت ­ها مناسب می ­آید. بعد از آن یار نازنینم آن­ گونه که عادت اوست سینی غذایش را برمی­ دارد و بی توجه به من با قیافه جدی جلوجلو برای نشستن به سمت میزی می ­رود و من به دنبال برداشتن آب و یخ ولیوان می ­روم که آن­را در جایگاه شیک و تمیزی کنار رستوران تعبیه کرده ­اند. در همین حین امیرحسین زنگ می­زند با یک دست تلفن و دست دیگر سینی را گرفته­ ام که کارمندی می­ آید و بدون حرف سینی را از من گرفته غذا را بر روی میزمان می ­چیند و می­رود. کلا رفتار کارمندان رستوران با مشتری بسیار خوب است از سر آشپز گرفته تا کارگر زحمت کشی که با یک سطل بزرگ چرخ­دار در فضای بین دو ردیف صندلی حرکت کرده میزها را تمیز می ­کند.

مقدار باقالی پلو برای سیر کردن یک نفر کافی است و گوشت آن که به همراه آبگوشت در کاسه­ ای سرو شده برای دو نفر مناسب می ­نماید مزه ­اش هم نمره خوبی می­ آورد و برخلاف غذاهای رستوران هانی، اثری از چربی اضافه در آن مشاهده نمی­ شود یار نازنینم از غذایش که شامل یک برش متوسط ته­ چین یک ران مرغ با مقداری زرشک و مخلفات است راضی نیست با این­که مزه آن خوب است و به نظرم عیب کار در همان چگونگی ارایه منو نهفته باشد.  یک نکته جالب قابل ذکر منقش بودن همه ظروف، به آرم و اسم رستوران است

آن­چنان مست خوردنم که تصمیم می­ گیرم دوباره در صفی که انتهایش به بیرون مغازه رسیده بایستم تا بتوانم تعدادی عکس هم برای وبلاگ تهیه کنم آن­چنان در این تصمیم قاطعم که نگاه خشمگین او هم اثری نمی ­کند پس می­ پذیرد و با من همراه می­ شود.

پس از ایستادن در صف تازه می­ فهمم آن محفظه شیشه­ ای کنار در، محل طبخ نان و انواع کباب است. کباب برگی که با قیمت 12000تومان عرضه می ­شود واقعا اشتها برانگیز است. کباب­ ها تنوع خوبی دارند به سرعت شروع به عکس گرفتن می­کنم و توجهم به محفظه­ ای جلب می­شود که بر روی آن نوشته شده محفظه ماده استریل، کارکنان ما دست خود را با مایع استریل ضدعفونی می ­کنند. ضمن آن­که در و دیوار را هم با این مژده استریل بودن دست کارکنانشان پر کرده­ اند در همین حین کارمند سالن که متوجه حضور دوباره ما در صف انتخاب غذا شده با صدای بلند و صداقت کامل می­گوید آخی باز هم گرسنتان شد می­ خواهید جایتان را نگه دارم در حالی که سعی می­ کنم چشمانم به چشمان خشمگین همراه نازنینم نیفتد به آرامی می­ گویم نه مرسی برای نشستن به طبقه بالا می­ رویم. یک لازانیا و یک ماست خیار و کشمش بر می­ دارم. در همین لحظه شاطر مغازه که متوجه عکس گرفتنم شده با یک سبد محتوی چند نان تازه از محفظه شیشه­ ای بیرون آمده خود را به ما می­ رساند و نان­ ها را با لبخند مهربانی تقدیم می ­کند و می ­گوید نوش جان، من ضمن تشکر خدا را شکر می­ کنم که امیر حسین خجالتی با من همراه نیست تا از خجالت آب شود قیمت6000 تومان می­شود پس برای خوردن به طبقه دوم می­ رویم که در همان سبک طبقه پایین ولی با ردیف صندلی بیشتر و پر از تابلوی نقاشی چسبیده به دیوار است.

لازانیا را با کاهوی رنده شده سرکه زده تزیین کرده ­اند که این ترکیب مزه بی ­نظیری ایجاد کرده و امتحان چنین طعمی را به همه توصیه می­ کنم. نان تازه هم بوی مطبوعی دارد. همه غذا را در مقابل چشمان زیبای خشمگینی که مرا می­ نگرد به تنهایی می­ خورم در حالی که می­ دانم دیگر با من به این­ رستوران نخواهد آمد و آمدن همراه امیرحسین هم نتیجه ­ای جز ورشکستگی برای ما به همراه نخواهد داشت.

پ ن- عکسهای خوبی گرفته ام ولی به علت بستن چند سایت امکان نصب نیست لطفا مرا راهنمایی کنید

پ ن2- نمی دانم دلیل مشکل فنی وبلاگ چیست که باعث پاک شدن نظر تعدادی از دوستانم شد


+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 9:34  توسط احمد ظهيرميردامادي  | 

 

...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 12:33  توسط احمد ظهيرميردامادي  | 

  این مطلب تقدیم می شود به سیامک عزیز


خانواده همسرم به مناسبت سالگرد تولد مادر خانواده مرا به یک رستوران سنتی دعوت کردند که در منطقه زردبند و در حاشیه تهران قرار دارد آدرس دقیق آن جاده فشم بعد از دو راهی لواسان و فشم و به سمت فشم و در منطقه زردبند است.

رستوران زردبند

سیامک

مطلب نوشته شده بر روی تابلوی بزرگ این رستوران توجه هر کس را به خود جلب می­کند که بر مبنای آن رستوران زردبند در تاریخ 10/1/30، افتتاح شده و شاید در آن زمان این­جا نه یک رستوران تفریحی بزرگ و با کلاس، که قهوه خانه­ای بین راهی به محسوب می­شده است. مشابه این تابلو چند تایی هم در اندازه­های مختلف، در داخل رستوران، نصب کرده­اند که به نظرم کار خوبی است و واقعا چنین قدمتی برای یک رستوران به واقع مایه مباهات به حساب می­آید.

فواره آب نما دلفین

سقاخونه

رستوران، وسعت زیادی دارد. در سمت چپ مسیر ورودی که به سمت جاده است فضای سبز، ایجاد کرده­اند با چند چراغ رنگی تا برای مسافرانی که از کنار آن می­گذرند جلوه داشته در آن شب جمعه بهاری، آن­جا را برای تفریح انتخاب کنند هرچند که اکثر مهمانان این­جا از آشنایانند و جایشان پیش از این رزرو شده است در داخل محوطه بعد از عبور از چند انباری نه چندان شیک و مرتب و دستشویی نه چندان کثیف و نامرتبی با فضای بازی مواجه می­شویم که در سمت راست آن آبشاری شبیه دامنه کوه قابل تشخیص است و من در آن تاریکی، آن را کوه واقعی حساب کرده و نظرم را با صدای بلند اعلام می­کنم و دیگران یا مثل خودم دچار اشتباهند و یا به رو نیاورده در دل به حرفم می­خندند که اگر این آبشار گران قیمت با مجسمه حیواناتش به راه بیفتد جلوه بی­نظیری ایجاد خواهد کرد در فضای باز کنار آبشار فضای بازیی ایجاد کرده­اند شامل تاب و سرسره و الاکلنگ، برای بچه­ها این فضا دل هر کسی که کودک درونش را حفظ کرده می­رباید و  او را به سمت خود می­خواند. بعد از آن فضای دیگری قرار دارد که با چند درخت از قسمت بازی جدا شده و غرق در نور است با حوضی کاشی کاری شده­ای همراه با چند فواره دلفین مانند در میان، آب حوض، چندان تمیز نیست و نور پردازیش هنوز کامل نشده ولی در اطرافش میز و صندلی چیده­اند و برای نشستن مناسب به نظر می­رسد در همین موقع مدیر رستوران که او را دکتر صدا می­زنند و گویا دندانپزشکی است که به واسطه ازدواجش به این شغل وارد شده آن­را مناسب­تر از فرو رفتن در دهان مشتریان دیده است سر می­رسد و خبر می­دهد که برای ما تختی در فضای دیگر رستوران، رزرو کرده است به جهت شنیدن موسیقی زنده، پس پا به فضای آلاچیق مانند بزرگی می­گذاریم که بر سردرش سقاخانه­ای ساخته­اند و در کنارش دو مجسمه از سربازان هخامنشی و در و دیوارش را پر کرده­اند از نقاشی­های رنگ و روغن. و خوب که دقت کنی اسب خونین امام حسین را در کنار رزم رستم و سهراب تشخیص می­دهی در کنار زنان حرمسرای ناصرالدین شاه و در گوشه دیگر، عکس جهان پهلوان تختی را در آغوش مادر و یا شاید بهتر است بگویم مادرش در آغوش او به همراه عکس­هایی از تهران قدیم و جدید و.... یک گاری دستی را نیز کنار در ورودی قرار داده­اند و آن­را پر کرده­اند از خر مهره و آفتابه مسی گرفته تا چراغ فیتیله­ای و امثال آن.

 شاید بتوان این فضا را بلبشویی دانست از فرهنگ و تاریخ ایرانی اسلامی بدون هر گونه نظم و ترتیب.

سرباز هخامنشی

عکس قهوه خانه

زن قاجاری

مثلا در گوشه­ای از فضا سه گواهی نامه ماشین­بری(رانندگی) را به دیوار زده­اند به تاریخ سال­های اول حکومت پهلوی و عجیب­تر از همه موتور سیکلت کاواساکی شیکی است که بین تخت­های بزرگ به عنوان کامل کننده دکور پارک شده است. در این فضا چندین تخت بزرگ برای نشستن مهمانان در مقابل جایگاه پخش موسیقی قرار داده­اند و سقف از برزنت است که با داربست نگهش داشته­اند. جالب آن­که به داربست هم رحمی نکرده­اند و به آن انواع دیس و لگن و آفتابه عتیقه آویزان است.

motor

گواهینامه قدیمی

در آن ساعت 8 بعد از ظهر که اکثر تخت­ها پر شده خواننده خوش صدایی به همراه گروه ارکستر برنامه­اش را آغاز می­کند با ترانه­ای اجرا شده توسط استاد شجریان و ما غافلیم که در آخر شب مجلس را با آن آهنگ معروف جواد یساری پایان خواهد داد. در میانه شب هم آهنگ تولدی  برای مادر همسرم و دیگرانی که در آن جمع سالگرد تولدشان است و تعدادشان هم کم نیست می­خواند. دکتر هم هر چند دقیقه یکبار به تختی سر می­زند و با مهمانان اکثرا آشنا می­گوید و می­شنود. و به نظر من او متناسب با شغلی که انتخاب کرده شخصیتش عوض شده و رفتارش متفاوت بود اگر به عنوان دندانپزشکی با او مواجه می­شدیم.

کیک تولد

بیشتر غذاهای منو انواع کباب است که در دیس­های استیل به مشتریان عرضه می­شود این نوع سرویس با فضای آن­جا متناسب و قابل قبول به نظر می­رسد کباب واقعا خوشمزه و مملو شده از مخلفات است. ضمن آن­که نمی­توان از ماست محلی خوشمزه و نان تازه ارایه شده در رستوران زردبند بی­تفاوت عبور کرد.

کباب1

کباب2

 بدون شک باید به شام نمره کامل داد.

حدود ساعت 12شب مراسم شام که با قلیان بسیار قدرتمندی همساز شده است تمام می­شود و ما نیز همراه با سایر مشتریان که مانند ما از ابتدای شب یکسره بر روی تختشان نشسته بودند بیرون می­رویم. و آن­ هنگام برای من وقت خودنمایی کودک درونم است پس با اعتماد به نفس کامل، سوار تاب می­شوم به یاد ایام کودکی مرحوم، بدون نگرانی از فکر دیگران درباره خود پیش از حرکت به سمت تهران و عجیب آن­که سایرین هم تا ساعتی پس از نیمه شب مرا در این بازی همراهی می­کنند.

نکته آخر آن­که صورتحساب تخت ما برای 7 نفر جمعا 140000تومان می­شود که پدر همسر آن­را می­پردازد و به نظرم مناسب می­آید که شاید به واسطه آشنایی ، این دندانپژشک مثل من شکمو تخفیفی هم داده باشد.

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 12:29  توسط احمد ظهيرميردامادي  | 

                                                    Image and video hosting by TinyPic

آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست     من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست

 

آن هنگام که همسرم در اولین تابستان آشنایی، این بیت را با خط خوش بر روی کتاب حافظی که برایم خریده بود نوشت احساس کردم دور جدیدی از زندگیم آغاز شده پس تصمیم گرفتم برای اولین بار به دور از هر نوع اضطرابی به این شعر زیبا عمل کنم. کتاب حافظ قبلیم را به همراه خاطرات دردناک همراهش به دور انداخته و همراه با آغاز زندگی جدید، دیوان حافظ جدیدی را نیز صاحب شده بودم پس تنها به دوست داشتن اندیشیدم.

هنوز هم پس از گذشت چند روز، گاهی با چشمانی گرد شده و پنهانی از چشم دیگران به حلقه­ام نگاه می­کنم گویی از خود چنین انتظاری و در زندگی چنین باوری نداشته­ام یا هنوز هم اگر قرار شود بدون مقدمه فرمی را پر کنم ممکن است در آن گزینه مجرد را علامت بزنم که در مدت طولانی پیش از آن گرچه متاهل نبودم لیکن کاملا متعهد بوده­ام.

هنگامی که دیروز برای اولین بار بعد از جاری شدن صیغه عقد، فرصتی دست داد که در خیابان، دستان همسرم را بگیرم احساس کردم به گذشته خوش نه چندان دور بازگشته­ایم انگار این چند ماه که خانواده­ها وارد رابطه­مان شده بودند امتحان سخت الهی بوده و ما غرق بوده­ایم در رنج و عذاب، و حال بازگشته­ایم به دوران خوش قبل از آن، سربلند و مورد لطف حضرت پروردگار. همان خدایی که رابطه به مو رسیده­مان را حفظ کرد. آن قدر صریح هستم که بگویم رنجمان دادند و اذیتمان کردند به فراوانی و آن قدر هم می­فهمم که بدانم خیر بود نیتشان و خود را متعهد می­دانستند به رسیدنمان به هم به خاطر احترام به ما و احترام به خواست و دوست داشتن ما. و من در این بین بیش از همه مدیون فداکاری مادری شده­ام که حاضر به ایثار همه وجودش بود برای ما و رابطه ما.

دوست دارم در پایان باز هم این بیت شعر را بخوانم که

آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست

و بیت دیگری را هم اضافه کنم که

               خدایا چنان کن سرانجام کار               

 تو خوشنود باشی و ما رستگار

پ ن :  خواننده عزیزی که همیشه همراه این وبلاگ بوده­ای از شما بابت بی­ربط بودن این مطلب با موضوعی که شما بخاطر آن به خود زحمت داده این وبلاگ را مطالعه می­کنید عذرخواهی می­کنم به امید خدا از هفته آینده زنده باد غذای خوشمزه به اصل خویش باز می­گردد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 12:28  توسط احمد ظهيرميردامادي  | 

بیش از یکسال است که درباره رستوران های مختلف می نویسم و شما لطف می کنید و این مطالب را می خوانید. می خواستم خواهش کنم تا شنبه هفته بعد  آخرین رستورانی که در آن غذا خورده اید و مزه آن غذا هنوز زیر دندانتان است را مختصرا توضیح دهید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 15:34  توسط احمد ظهيرميردامادي  | 

این مطلب تقدیم می شود به پسر خاله ام کامران و همسرش الهام عزیز


رستوران حاج محسن، را دوست ندارم از همان اول هم که در آن منطقه، دانشجو بودم دوستش نداشتم. چه مهم که این رستوران دارد شعبات متعددی در گوشه و کنار شهر احداث می­کند و چه مهم که جوجه کبابش از لحاظ طولی با جوجه کباب­ رستوران البرز، برابری می­کند و مزه و رنگ و لعاب خوبی دارد. یا این­که برنجش خوب دم کشیده و کباب کوبیده­اش کمترین ناخالصی را دارد. رستورانی که بطری­های نوشابه و دوغ و آب معدنی را بر روی میز، چیده تا هر کس هر نوع نوشیدنی که خواست بنوشد به نظر من رستوران سطح پایینی است. که به تازگی پیشرفت کرده و سابق بر این باید گارسون را صدا می­زدی تا در شیشه نوشابه را برایت باز کند. به نظر من برای یک رستوران زشت است که تا مشتری می­نشیند گارسونی با یک سینی محتوی ماست و سالاد و زیتون به سر میزش بیاید و از او بپرسد کدام را می­خواهد و تازه آخر سر، در صورتحساب 500تومان بابت دو ظرف یکبار مصرف ماست برایت منظور کند. تنها قسمتی از سرویس آن­جا به نظرم جالب آمد: ارایه قاشق و چنگال در لیوانی محتوی آب جوش. این کار اگرچه چندان هم نشانه رعایت بهداشت نیست و کار با کلاسی هم نبود اما از نظر من جالب بود.

رستوران حاج محسن در 4راه ولی­عصر تهران و دقیقا مقابل فست­فود سوپراستاپ واقع شده و از رستوران­های قدیمی تهران است اگرچه من تاریخ دقیق تاسیس آن­را نمی­دانم. چند سال پیش کل مغازه را بازسازی کرده­اند منتها به همان سبک قدیم و با همان سنگ کف، دیوارها پر از آیینه­های بزررگ مستطیل شکل با حاشیه بنفش است. اصلا رنگ قالب آن­جا بنفش است. باید حتما یکبار از دوستم شاپرک کوچک که نقاش است سوال کنم رنگ بنفش هم جزو رنگ­های اشتها آور حساب می­شود؟ میز و صندلی­ها هم قدیمی ولی تمیز و مرتبند. این مغازه  2 طبقه است که من طبقه دوم را ندیدم.

همان طور که گفتم کیفیت غذا نمره خوبی می­آورد مقدارش کافی است و مزه­اش خوب، پس از صرف غذا از گارسو­ن­ها که وسط رستوران اجتماع کرده به آن سریال مذهبی ترکی که در مناسبت­ها از تلویزیون پخش می­شود نگاه می­کنند ( گویی هنرپیشه آن نیکول کیدمن یا آنجلینا جولی باشد ) صورتحساب می­خواهیم که بصورت دستی پر شده است و جلوی غذاهایی که ما خورده­ایم قیمت و مقدار را ذکر کرده­اند. جمعا بابت یک دست چلوکباب بوبیده و یک سیخ جوجه بدون برنج و 2ماست و 2نوشابه و 2آب­معدنی 14300تومان می­پردازیم گرچه حسابشان دقیق نیست

در هرحال من رستوران حاج محسن را دوست ندارم از اول هم دوستش نداشتم حتی اگر تعداد شعباتش از رستوران­های نایب بیشتر شود و غذایش هم خوب باشد و گارسون­هایش مرتب و مودب باشند من رستورانی که نوشابه­هایش را روی میز می­چیند و ماست و سالادش را در ظرف یکبار مصرف و خارج از منو ارایه می­کند و مشتری­های ثابت سن و سال دار، دارد را دوست ندارم.

   

 

 

پ ن: از امیرحسین عزیزم بابت عکس ها متشکرم

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:30  توسط احمد ظهيرميردامادي  | 

دلم می خواهد این مطلب را به دوست با معرفتم داود ابراهیمی تقدیم کنم.


 رستوران هانی، بسیار معروف است. و کمتر کسی را می­شناسم که نام آن را نشنیده باشد. و اتفاقا همین چند روز پیش در اینترنت مصاحبه­ای خواندم از خانمی که مدیریت این رستوران را بر عهده دارد.

رستوران هانی پارسه هم از همین خانواده است و با همان سبک و سیاق اداره می­شود یعنی در مسیری طولانی، انواع غذاها و خوردنی­ها و نوشیدنی­ها چیده شده­اند و شما هر چه می­خواهید را بر می­دارید یا برایتان می­کشند و به دستتان می­دهند تا میز آخر، که مثل یوم­القیامت است و هر آن­چه را که بی دقت به قیمتش و تنها از شکل و بو و عطر آن انتخاب کرده­اید با شما حساب می­کنند بدون هیچ کم و کاستی. شاید بتوان این رستوران را نسل قبلی بوفه­های امروزی دانست که هم مدرن­ترند و هم برای ما شکموها به صرفه، شاید به همین علت دل من در آن مکان برای رستوران اردک آبی تنگ شده بود.

بعد از حساب کردن پول غذاها می­توانید بروید و بر روی یکی از صندلی­های بی شمار این رستوران وسیع که احتمالا پیش از این تالاری بوده، برای برگزاری مراسم عزا و عروسی، بنشینید و بخورید آن­چه را که خواسته­اید. البته نکته جالب آن­که اکثر میزها بزرگند و نمی­توان میزی ساخته شده تنها برای نشستن دو نفر را در این تالار رستوران یافت.

اگر بخواهم آدرس دقیق و راحتی ارایه کنم کافی است بگویم آن طرف سینما آزادی تهران.

 رستوران هانی پارسه در یک طبقه زیر زمین، قرار دارد و این نکته را باید گفت که در ورودی و پله­ها بسیار زیبا و گران تزیین شده­اند. در کنار در ورودی دربان سیبیلوی پیر و با نمکی ایستاده که هنگام خروج آن قدر به شما تعظیم می­کند تا مجبور شوید دستتان را به جیب مبارک برسانید و اسکناسی تقدیمش کنید.

پایین پله­ها لابی قرار دارد که زیبا تزیین شده است و این فکر که در گذشته از این­جا به عنوان تالار استفاده می­شده را تقویت می­کند و در رستوران، مقابل راه پله­هاست. سالنی است وسیع با صندلی­هایی که مدلشان شما را به یاد صندلی­های سلطنتی و نه عصر پهلوی که کمی قدیمی­تر شاید زمان ناصرالدین شاه می­اندازد با سر ستون­هایی همرنگ پایه صندلی و سقفی پر از نقاشی­هایی که ناخودآگاه آدمی را به یاد سقف کلیساها می­اندازد.

در هنگام انتخاب غذا متوجه می­شوم که چه اشتباهی کرده­ام و علی رغم اصرار دربان، منو را از او نگرفته­ام پس بناچار پای در میدان مین می­گذاریم و خود را به ستون غذاها نزدیک می­کنیم. در ابتدا انواع نوشیدنی و دسر و پیش غذا را می­بینی تزیین شده و خوش رنگ و بسیار اشتها برانگیز، بعد از آن خوراک زبان و انواع پلوهای رنگارنگ و کباب­هایی قرار داده شده بر روی هم بصورت انبوه، که کباب­های برگ بزرگ آن قلب انسان را تکان می­دهد. و اگر بخواهم تصویری از آن ارایه کنم باید بگویم زیباترین شکلی که می­توانید کباب برگ را در ذهنتان مجسم کنید. انواع خورش پر از گوشت در ظروفی بسیار زیبا چسبیده به هم. می­توانید دسر و سالاد و امثالهم را خود بر دارید و غذا را طبق سفارش همانجا برایتان می­کشند و تحویلتان می­دهند بدون هیچ تزیین ویژه و یا تشریفاتی.

 خب حالا پس از این دنیای رنگی به آخرت رسیده­اید و موقع دادن جزا، که همراهم بی توجه، غذای من و خودش را می­برد تا بر سر میزی بنشیند بسیار دورتر از صندوق. صندوق­دار با صدای بلند ولی مودب فریاد می­زند خانم کجا؟ و من با لبخندی ملیح پاسخ می­دهم نگران نباشید من هستم. 18700تومان می­پردازیم بابت 1آلبالوپلو با مرغ، 1شیرین پلو با مرغ، 2نوشابه، 1سالاد الویه و 1ژله کوچک و پیرمردی محترم هم با احترامات فائقه می­آید و میزمان را چک می­کند از ترس آن­که مدیونشان بشویم در قیامت واقعی.

مزه غذا بد نیست فقط به نظر من زیادی روغن دارد شاید برای زودتر سیر شدن مشتری و جلوگیری از صرف هزینه بیشتر توسط او.

و در آخر بیان 3نکته مهم

1-    با آن­که قیمت غذا چندان گران نیست (شاید بعلت نداشتن سرویس) دسر و پیش غذا را گران حساب می­کنند مثلا یک سالاد الویه کوچک 1500 تومان و یک ژله کوچک 2000تومان و یک سبد سبزی خوردن 1500تومان قیمت دارد البته در عوض، این خوردنی­ها مزه خیلی خوبی دارند

2-    به علتی که در بالا ذکر شد و به این علت که شما نمی­توانید در این رستوران هیچ تسلطی بر غذای انتخابی افراد داشته باشید و اینکه افراد هرچقدر که ملاحظه­ داشته باشند احساس نمی­کنند برداشتن 1 ژله و ماست و سالاد ... خیلی قیمت داشته باشد از بردن هرگونه مهمان به هانی پارسه خودداری کنید ضمن آن­که شاید به مهمان شما هم که این همه خوردنی را می­بیند اما نمی­تواند همه را انتخاب کند چندان خوش نگذرد

3-    هانی پارسه مغازه فست فودی هم در طبقه بالا دارد که من تاکنون به آن سر نزده­ام

 

مقدمه­ پس از متن

چند وقتی بود که مست بودم از خوشی این­که همه بوفه­های تهران را (بجز هتل­ها) تجربه کرده­ام تا که روزی چشمم به تابلوی بوفه نایب افتاد. قرار گرفته در کوچه­ای پشت سینما آزادی پس عزم خود را جزم کردم که حتما سری به آن­جا بزنم.

با هم وارد می­شویم. فضایی کوچک و بسیار شیک در مقابل ماست. باید چند پله­ای بسمت پایین بروی تا در چوبی با شکوهی مقابلت گشوده شود و با فضایی نیمه تاریک و رویایی مواجه می­شوی که تو را به یاد رستوران­های با شکوه فیلم­ها می­اندازد و دو مرد محترم بسراغتان می­آیند. شما را می­نشانند بر روی صندلی­هایی مقابل پیانو که در پشت آن کسی شروع کرده به نواختن موزیکی رمانتیک و دلنشین.

رو ترش می­کند که این­جا بوفه نیست و گارسون جواب می­دهد این­جا غذاهای فرنگی ارایه می­شود بر طبق منویی که حضورتان ارایه خواهد شد و بوفه غذاهای ایرانی در طبقه پایین قرار دارد. با احترام رهنمونمان می­کنند به طبقه پایین و می­سپاردمان به بانویی زیبارو و محترم که ما را بر سر میزی دونفره می­نشاند.

 گوشه­ای از سالن میزی است با ظروفی دربسته که روی آن نام غذاها را می­بینی از میگو گرفته تا مرغ و چند نوع خورش. تعداد غذاها محدود ولی نوعشان عالی است بی آنکه از بیرون ظرف دردار بشود آن­ها رادید. در گوشه­ای از سالن 2جوان، پلاستیک­های انواع سالادها را بسرعت باز می­کنند برای تنها مشتریانی که در آن 5/8 شب، کل دو طبقه رستوران نایب به خود دیده است.

در همین حال که مست این صحنه در این فضای با شکوه نیمه تاریک هستی صدایی را می­شنوی که می­گوید: احمد بعید است در این­جا بتوانی کمتر از نفری 20000 تومان هزینه کنی. فکر می­کنی در این موقعیت که بسیاری از مخارج واجب­تر را حذف کرده­ای پرداخت چنین هزینه­ای صحیح باشد؟ حرفش را تایید می­کنی بلند می­شوید و بیرون می­روید بدون هیچ گونه توضیح و یا شرمی.

 با خودت فکر می­کنی که چقدر از او ممنون و متشکری و خدا را شکر می­کنی که امشب با امیرحسین  با شخصیت و خجالتی به این­جا نیامده بودی که تا خودش و تو را ورشکست نمی­کرد رویش نمیشد بلند شود.

پس با مهربانی و محبت می­پرسی: حالا موافقی در عوض این­جا به رستوران هانی پارسه برویم؟؟؟

پ ن: موبایلم در زمینه نصب عکس منو بدقول میکنه باید این هفته هم از همه معذرت بخوام حیف اونهمه عکس خوب

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 8:10  توسط احمد ظهيرميردامادي  | 

باید این هفته مطلبم را تقدیم کنم به مادر بزرگم که به همان خوبی پدر بزرگم است و همان آرزوها را برایش دارم


سال­ها بود که نام فری کثیف، مغازه­ای که ساندویچ­های بسیار خوشمزه­ ای دارد را از افراد مختلفی می­شنیدم. آن­چنان این نام و این مغازه معروف و همه­ گیر بود و آشنایی با آن طبیعی­، که کسی باور نمی­کرد آن­را نمی­شناسم و من هم جرات نمی­کردم به روی خودم بیاورم که با آن آشنایی ندارم. با خودم فکر می­کردم چگونه است که نام یک اغذیه فروشی را فری کثافت گذاشته­اند و اگر واقعا این مغازه کثیف است پس چرا این همه طرفدار دارد؟؟؟

بالاخره هفته پیش قسمت شد و چشممان به جمال و زبانمان به طعم غذاهایش که نامش نه فری کثیف بلکه فریدون بود روشن شد. محل آن خیابان آپادانای تهران است و نزدیک به مصلای شهر. کمی پایین­تر از پیتزا آواچی، مغازه­ای بسیار کوچک و ساده و نه چندان مرتب، که بسیار نامرتب با نور سفید رنگ معمولی و تجهیزاتی ساده و رنگ و رو رفته بدون آن­که لزوما کثیف باشد و بی آن­که آشپزخانه­ جدایی داشته باشد. و هر آنچه روی می­دهد در مقابل چشم مشتری است. برای ایستادن، راهروی تنگی واقع است که در آن بیش از 2 نفر نمی­توانند بایستند بی­شک.

همانگونه گه ذکر آن به میان آمد اگر نمی­گفتند باورم نمی­شد این همان معروف مغازه فست فود تهران است. پیش از خوردن غذایش.

غذا را طبخ می­کنند در مقابل چشمان مردم گرسنه ایستاده در صف که شاید این منظره جلوگیری می­کند از سر رفتن حوصله مشتری در انتظار. و منو متنوع است به نسبت و بسیار اشتها برانگیز، بی­شک.

پیرمردی نشسته پشت میز اداری کهنه و رنگ و رو رفته­ای، او را آقا فریدون می­نامند و حساب می­کند سفارش شما را بدون هیچ کامپیوتر و دستگاهی بر روی دفتری صد برگ و با خودکاری. آن چنان سریع قیمت­ها را جمع می­زند گویا نابغه ریاضی است و خطی می­کشد روی حساب برای قاطی نکردن آن با حساب مشتری بعدی. پول را می­گیرد و همان لحظه بدون صدور فیش، آن چه خواسته­اید را به دستتان می­دهند درون پلاستیک معمولی که دفعه اول باور نمی­کنید این همه سرعت را و مثل من دچار شک خواهید شد و تازه در آن لحظه در می­یابید پشت سرتان آیینه قدی بوده است و سبدهایی مملو از نمک، فلفل، نی نوشابه و چنگال و نه سس ­سفید و قرمز، که موقع خوردن غذا خواهید فهمید نیازی هم نبوده است به سس اضافه.

قیمت­ها ارزان نیست ولی نسبت به کیفیت غذا مناسب می­نماید.

از مغازه خارج می­شوی که جایی برای خوردن ندارد و به سمت ماشین پارک شده در مقابل دکان حرکت می­کنی و تازه در می­یابی چندتایی مشابه اغذیه فروشی فریدون، مجاورش موجود است. شاید هم متعلق به همین آقا فریدون نشسته در پشت دخل.

آقا فریدون و دوستان دو نگهبان محله استخدام کرده­اند در جهت ساماندهی به اتومبیل­های دوبله و سوبله پارک شده در خیابان، بی آن که مزاحمت ایجاد کنند یا اقدامی کنند در جهت گرفتن آرامش مشتری و خوردن ساندویچ­های به معنی واقعی کلمه خوش مزه و پر ملاط و مملو از سس و در یک کلمه لذیذ. در این­جا گوشت واقعا گوشت است و فیله مرغ هم واقعا فیله و نیز ساندویچتان مملو شده از پنیر پیتزا.

و بی­شک باید در این مطلب جایگاه ویژه­ای داد به سیب زمینی سرخ شده، که نسبت قیمت به مقدارش آن را ارزان می­نمایاند و چه خوش طعم است. شاید که باید شاهگل خوردنی­های آن­جا دانستش وسیر می­کند یک نفر آدم شکمو را به تنهایی، بدون نیاز به چیزی دیگر. تنها افسوس از انتخاب نوشابه بد طعم زمزم در این­جا و عجب از موجود نبودن آب معدنی، شاید که سوسولی به حساب آمده باشد.

پ ن: اطلاعات خیلی از دوستان درباره این مغازه از من بیشتره پس لطف کرده ما را در اطلاعاتتون از ساندویچ فریدون (یا فری کثافت خودمون) شریک کنید

نظر فرزاد عزیز هم جالب بود که به این قسمت انتقالش دادم:

احمد جان من 2 ساله ماهی 2 بار تو این خیابون نهار می خورم ... دیگه رسم شده برام! وجود 2 تا ساندویچی خوب و آپاچی (که عاشق چیکن استریپسش هستم) این محله رو به یه انتخاب راحت برام تبدیل می کنه ....

همونجا 10 قدم پایین تر از فریدون یه ساندویچی دیگه هست به اسم "بی اسم" که اژدر زاپاتای معروف کارشو از اونجا شروع کرد (گرچه الان دیگه اونجا نیست) و الان از صدقه سر فریدون سرش خوب شلوغه ... کیفیت ساندویچ و سیب زمینی هاشم از فریدون به مراتب بهتره ولی صف جلوش همیشه کوتاهتره از صف فریدون چون فریدون معروفتره ...

اما اگه بازم گذرتون به اونجا افتاد 20 قدم پایین تر از فریدون هم یه لبنیاتی هست که دوغ های بی نظیری داره ... لازم نیست ایندفعه زم زم بگیری ... لیوانی هم میده دوغاشو ...

 نظر اکبر را هم بخوانید:

سلام
من یه بار رفتم و کلی تو صف واستادم و چون کم غذا هستم  فقط سیب زمینی خواستم  که نداد
خیلی از اونجا زده شدم
میشد گرونتر بده سیب زمینی تکو
رفتار این فری اصلا جالب نبود

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 9:42  توسط احمد ظهيرميردامادي  | 

مطلب این هفته تقدیم می شود به پدر بزرگ عزیزم. مردی که اهل اینترنت و کامپیوتر نیست ولی دلی دارد به بزرگی دریا به امید این که خدا برای ما نگهش دارد و سلامت نگهش دارد.


اصفهان شهر مادري من، شهري كه با وجود آن­كه حتما در طول سال سفري به آن­ مي­كنم  بيشتر از آن­كه مناظر و ديدني­هايش را ديده باشم خانه اقوام را ديده­ام. پس بيشتر از آن­كه براي خوردن غذا به رستوران رفته باشم در منزل فاميلم مهمان بوده­ام.

آن شب به اتفاق خانواده خاله­ام تصميم مي­گيريم قبل از رفتن به مهماني در جايي بيرون از خانه شام بخوريم كه شوهر خاله­ام در خيابان نظر غربي اصفهان مغازه ای به نام همبرگر سكه طلا را پيشنهاد مي­دهد مغازه دو دهنه كوچكي كه  با شيشه و برچسب براي آن نماي قابل قبولي ساخته­اند شامل عكس يك آشپز چاق كه به جاي همبرگر درون نانش، كلمه سكه طلا نوشته شده است. داخل مغازه و در مقابل ما فضايي حدود 20متر قرار دارد با نمايي زرد و قرمز، حتي سطل بزرگ كنار مغازه هم زرد است البته بجز دستشويي كنار ديوار و كل اين فضا همين است و بس.

يخچال بزرگي با ديوار كاذبي زرد بين ما و آشپزحانه مغازه فاصله ايجاد كرده و متصدي در بخشي از اين ديوار پشت پيشخوان بزرگي ايستاده است. همانا رفتار و منش او اين مغازه را متمايز كرده است. بنا به گفته شاهدين اين مغازه تنها براي صرف شام و بعد از ساعت 8 شب باز است ولي همين محدوده زماني كافي مي نمايد كه در هر لحظه بيش از 10نفر منتظر، براي دادن سفارش ايستاده­اند و اكثرا بيش از 5 ساندويچ سفارش مي­دهند و كم پيش مي­آيد كسي داخل مغازه غذا بخورد. اكثرا غذايشان را بيرون مي­برند. تعداد غذاهاي ارايه شده به زحمت به 7عنوان مي­رسد و همبرگر با قيمت 1200تومان ارزان­ترين و استيك 2200توماني گران­ترين غذا است .

در مقابل متصدي، هيچ صندوق يا كامپيوتري ديده نمي­شود. براي مشتريان نيز فيشي هم صادر نمي­كنند و همه و همه در مغز صاحب مغازه است  اين  يكي ديگر از خصوصيات او است كه همه حسين آقا صدایش مي­زنند. حسين آقا صورت مشتريان و آنچه سفارش داده­اند و اين كه پولش را در ابتدا پرداخته­اند يا در انتها مي­پردازند به حافظه مي­سپارد بدون كوچك­ترين اشتباهي، وي زبان طنز جالبي دارد مثلا در مقابل سفارش نوشابه خانواده، صدا مي­زند يك نوشابه خانواده­دار بدهيد يا از ما مي­پرسد سس يواش می خواهید يا تند.

همبرگرها را تحويل مي­گيريم  كه آن را در كاغذ سفيدي پيچيده­اند شامل نان گرد تازه بزرگي مملو از سس مايونز و كاهوي خرد شده به همراه ساير مخلفات و يك همبرگر گرد كارخانه­اي، كه هم لذيذ و خوشمزه است و هم سير كننده و عمله خفه كن همانند ساندويچ هايدا منتهاي مراتب از نوع همبرگرش.

غذا را مي­خوريم و راه مي­افتيم در آن ساعت 10 شب نوروزي خيابان نظر غربي اصفهان خاموش و خالي از جمعيت است و جز چند مغازه فست فود شيك و بزرگ مغازه ديگري باز نيست و هيچ كدامشان هم به اندازه سكه طلا مشتري ندارند.

با خود فكر مي­انديشم در اين وضع بد اقتصادي هم مي­شود با فكر درست دستگاه چاپ اسكناس ساخت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 17:14  توسط احمد ظهيرميردامادي  | 

فروردین پارسال که این وبلاگ به دنیا آمد باورم نمیشد بتوانم تا یک سال نوشتن درباره رستوران ها را ادامه دهم و باور نمی کردم از طریق این وبلاگ دوستای خوبی پیدا کنم.

وبلاگ زنده باد غذای خوشمزه مرحم دردهای من در این سال پر از تنش و تغییر بود. در سال ۸۷ اونقدر بالا و پایین رفتم که هنوز نتوانسته ام تصمیم بگیرم سال خوبی بوده یا بد ولی ۱چیز مسلمه : این وبلاگ نقش بزرگی در توانایی من برای تحمل مشکلات داشت.

درباره وبلاگ زنده باد غذای خوشمزه تنها آرزویی که امیدوارم سال آینده محقق شود آن است که بتوانم یه موقع مطالبم را به روز کنم آرزویی که چند ماهی در سالی  گذشته تحقق یافت.

تا امروز از هیچ رستورانی بیش از ۱بار ننوشته ام و همونطور که در جواب بعضی از دوستان بازدید کننده گفتم آن چه در این وبلاگ نوشته شده نظر من درباره هر رستوران در همون مقطعی بود که از آن جا بازدید کرده و غذایش را خورده ام و به همین دلیل هم عناوین مطالب را در صفحه اول قرار نگرفته است. 

حالا از بازدید کنندگان عزیز سوالی دارم

 آیا دوست دارید مطالب نوشته شده درباره بعضی از رستوران های معروف به روز شده وضعیت فعلیشون مورد توجه قرار بگیره یا این که مطالب جدید تنها درباره رستوران های جدیدی که تعدادشون هم کم نیست باشه؟؟؟؟

پ ن: مطلب بعدی پس از پایان تعطیلات نوروز در وبلاگ قرار خواهد گرفت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 20:19  توسط احمد ظهيرميردامادي  | 

......


توقع من از رستوران منصور واقع شده در خیابان مطهری تهران که محل دقیق شعبه دوم آن را نمی دانم رستورانی بود با میز و صندلی بسیار شیک و گارسون های تمیز و مرتب غذاهای خوش طعم و لذیذ و با شکوه.

آن روز جمعه که برای ناهار خوردن در رستوران هانی پارسه با صف وحشتناکی مواجه شدیم با خودم گفتم می توانیم با چند قدم پیاده روی رستوران منصور را امتحان کنیم که اگر چه در مقابل در ورودیش صف نبسته بودند و ما به راحتی پله ها را پایین آمدیم ولی آن جا هم بسیار شلوغ بود.

موازی دیوار قهوه ای بد رنگ منصور یک ردیف کاناپه چیده اند به همان بد رنگی دیوارها و موازی عرض رستوران چند ردیف میز دراز چیده اند و این فکر که بتوانی در خلوت غذایت را بخوری خیالی بیش نیست که مسلما این کاریک نقطه منفی بزرگ برای هر رستوررانی است و اصلا هم کار با کلاسی نیست.

گارسون ها هیچ مشخصه خاصی ندارند جز آن که با اعتماد به نفس بیشتری از سایرین به شما نگاه می کنند و البته برای یک بطری آب هم اقلا ۵ بار تذکر به ایشان کارساز خواهد بود.

ما باقالی پلو و شیرین پلو سفارش می دهیم که هر دو را به همراه نیمی از غذاهای ثبت شده در منو آماده ندارند پس به استیک و چلوکباب چنجه با دو نوشابه و دو بطری آب معدنی بسنده می کنیم همراه با دو ظرف ماست بزرگ معمولی. مزه استیک بد نیست و بر روی آن سسی ریخته اند بسیار خوشمزه و در کنارش سیب زمینی سرخ کرده چلو کباب چنجه هم نمره خوبی می آورد.

برای میز سالادبار نفری ۲۵۰۰تومان شارژ می کنند که پس از بررسی میز که تنها شامل چند نوع سالاد ساده است از خوردنش منصرف می شویم.

به همراه مزاحمانی که وجودشان نمی گذارد همراهم به راحتی اشک هایش را بریزد غذا را می خوریم و صورتحساب طلب می کنیم و پاسخ می شنویم به صندوق مراجعه کنید متصدی صندوق پس از ۱۰دقیقه معطلی به ما اطلاع می دهد غذای ما استیک نوشابه ماست سالادبار و چلو کباب برگ بوده بدون آب معدنی. من ۱۰ دقیقه وقت می گذارم تا متوجه شود برگ را به جای چنجه نوشته است سالادبار نخورده ایم  آب معدنی هم نوشیده ایم پس از آن  ۲۳۰۰۰و خورده ای تومان می پردازیم و از پله ها بالا می رویم برای همیشه همین و همین.

پ ن : حیف سرعت کامپیوتر شماست که برای این مطلب عکس نصب شود

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 13:38  توسط احمد ظهيرميردامادي  | 

مطلب این هفته تقدیم میشود به شقایق عزیز به امید پایان غربت با دل خوش


 

آن هنگام شب که برای خوردن شام به سمت یکی از پاتوق های قدیمی مان مغازه سوپراستاپ واقع در ۴راه ولی عصر تهران می رفتیم  چند قدم مانده به آن نور زرد و قرمز شدیدی چشممان را خیره می سازد در این مکان مغازه فست فود دو طبقه بزرگی  سبز یا بهتر است بگویم قرمز شده است. و نام آن لیو فست فود یا فست فود لیو است. به دیوارها تعداد زیادی لوستر گرد دوار نصب است و در لوستر وسط فضا نیز به همین صورت. از نظر دوست و همراهم امیر حسین گردش چراغ­ها به همراه رنگ بكار رفته در ديوار، تركيبي است هوشمندانه و جذاب براي جلب نظر مشتري.

 

 

 

 

مديريت مغازه لازم ديده است بر روي كاغذي A4   نصب شده در كنار صتدوق، توضيح دهد ليو كلمه­اي است فارسي، به معني خورشيد ولي من نمي­دانم چرا از شنيدن اين نام به چيزي بين كارتون شيرشاه و فيلم ماتريكس فكر مي­كنم. شايد هدف مدير مغازه هم از به كارگيري رنگ­هاي سوزان انتقال مفهوم خورشيد به مشتري بوده است. و شايد هدف ارايه اين توضيح موفقيت در كسب مجوز. كاركنان لباس­هاي تميز و متحدالشكلي پوشيده­اند كه تحسين برانگيز است.

ما يك پيتزاي مخصوص و يك پيتزاي قارچ و گوشت سفارش مي­دهيم با دو نوشابه و دو آب معدني و يك سيب زميني به همراه سالد اندونزي، و جمع حسابمان مي­­شود 12300تومان.

در زير ميزهاي اين مغازه فضاي جالبي تعبيه شده براي قرار دادن وسايلي كه مشتري به همراه دارد كه اقدام جالبي است براي راحتي همه در نگهداري بي دردسر وسايل همراه، در حالي كه دايم چشمت به آن­ها است.

 

 

 

 

البته نقايص غير قابل گذشت، هم در اين جا به فراواني قابل مشاهده است. مثل وجود يخچال بزرگ قديمي بي­ربطي در سالن و يا وجود در دستشويي بدون هيچ حفاظي كه به محض باز شدن درش همه مي­توانند داخلش را ببينند بدون دردسر. و يا اين­كه همه صندلي­ها يكرنگ نيستند. و انبوهي از سيم­ بدون حفاظ در بالاي در ورودي قرار داده­اند.

 

 

 

 

 

غذا را مي­آورند مقدار سيب زميني، كم و مزه­اش معمولي است سالاد اندونزي هم كه همان سالاد كلم خودمان است به همراه ذرات ميكروسكوپي كالباس، اندازه پيتزاها كمي بزرگتر از ميني پيتزا و پر از روغن است و نه چندان خوشمزه، با وجود آن كه به مقدار كافي ملاط دارد و كاش كسي كه اين همه پول هزينه مي­كند چند ماهي وقت مي­گذاشت و روش درست پخت پيتزا را آموزش مي­ديد.

 

 

 

امير مي­گويد اين غذا مرا به ياد پيتزاهاي 15سال پيش تهران انداخت و من در حالي كه برمي­خيزم با خود فكر مي­كنم آن هنگام كه اين پسر 30 ساله به سن80 برسد چه عجايبي از تهران قديم براي نوه­هايش تعريف خواهد كرد.

پ ن: از دوستم امیر بابت عکس ها ممنونم به قول خواهرش او در رستوران دکوراسیون را به غذا ترجیح می دهد( برعکس من)

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 14:5  توسط احمد ظهيرميردامادي  | 

این مطلب تقدیم می شود به احمد ظهیرمیردامادی به پاداش این که توانست بفهمد این وبلاگ و مراجعینش چقدر برایش عزیزند و در زندگی او تاثیر دارند.


بوفه ملت از معدود بوفه های تهران بود که در طی این مدت به آن سر نزده بودم چند شب پیش فرصت شد با همراه نازنینی به آن جا برویم.

این بوفه در داخل یکی از کوچه های خیابان ولی عصر تهران و پایین تر از بازار صفویه قرار دارد. مقابل پارک ملت.

مغازه ای است تقریبا شیک و نسبتا معمولی که مسلما چیدمان در نظر گرفته شده برای پیشخوان و میز و صندلی و ظروف غذا در آن بسیار افتضاح است.

هنگام ورود از منوی نصب شده در بالای پیشخوان شک می کنم که این جا بوفه باشد. خانم متصدی صندوق هم که حلقه در دست دارد مشغول بگو و بخند با ۲ جوان خوش تیپ تر از من است. پس به ناچار از یکی از گارسون ها می پرسم: ببخشید آقا این جا غذا را به صورت بوفه ای هم ارایه می دهید ؟؟و او پاسخ می دهد بله

نمی دانم چرا صاحبان بعضی رستوران ها این اشتباه فاحش را می کنند که هم بوفه اند و هم منوی جدا دارند و بعد بر روی در و دیوار نوشته می زنند که لطفا در غذای هم شریک نشوید. یعنی این کار آن قدر سودمند است که با وجود احتمال درگیری با بعضی از مشتریان انجامش به صرفه باشد.

در این جا برای هر نفر ۸۸۰۰ تومان می گیرند ۳۰۰ تومان آن برای نوشابه است که توسط ۱گارسون نارنجی پوشی سرو می شود. فضای کوچکی را به غذا و سالادبار اختصاص داده اند و تنوع غذا و سالاد هم محدود است. من از خوردن سالاد حتی المقدور خودداری می کنم که هدف از عرضه آن در این نوع رستوران همانا سیر کردن مشتری است و بس به قیمت بسیار ارزان تر.

غذاهای سوخاری شامل سینه بال مرغ سوخاری سیب زمینی سرخ شده بسیار خوشمزه ای است با پیاز حلقه ای سوخاری که من از خوردن آن لذت میبرم حال آنکه اگر دوست عزیزم امیرحسین اگر که در  آن جا بود بخاطر بوی زخمش به آن لب نمی زد. همچنین کدوی ترد سوخاری لذیذی را می خورم که از نظر مزه به یک آشپزی هنرمندانه تعبیر می شود.

میز پیتزا هم ۳نوع پیتزا دارد به علاوه نوعی حلیم بادمجان که با پنیر پیتزا مخلوط شده است و همبرگر خوش طعمی که با نان شیرین و به همراه سس فراوان آماده شده است.

آن قدر خورده ام که از امتحان ۲ نوع ژله موجود به عنوان دسر معذورم و همراهم به جای من به آن ها نمره قبولی می دهد.

بوفه ملت جای بسیار خوبی است به شرط آن که قیمت بین ۵ تا ۶هزار تومان باشد. پرسنل آموزش کافی برای برخورد با مشتریان را ندیده اند و احتمالا مدیریت انجام این کار را لازم ندیده است. و باید یک نمره منفی بزرگ برای استفاده از بشقاب و قاشق و چنگال یک بار مصرف در این رستوران منظور کرد که اگر چه کار پرسنل را راحت کرده ولی کلاس کار را در حد غیر قابل تصوری برای صاحب آن جا پایین آورده است. کافی است او از دیدگاه یک مشتری به این عمل بنگرد.

در پایان ۱ کارت ویزیت به ما می دهند که به شرط مراجعه مجدد وعده ۱۵درصد تخفیف داده است و من بی آن که بپرسم این کارت برای یک نفر است یا دونفر و یا حوصله آن را داشته باشم که ۱۵ درصد ۸۸۰۰تومان را حساب کنم کارت را در جیب گذاشته با شکم سیر و پر رستوران را ترک می کنم. 

پ ن:از هفته آینده در این وبلاگ عکس نصب خواهد شد. مانند قبل

پ ن۲: اگر عمری بود در پنجشنبه آینده مطلب لیو فست فود در این وبلاگ ارایه خواهد شد.

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 21:15  توسط احمد ظهيرميردامادي  | 

اونروز وقتی سرکار از اینترنت محروم شدم باورم نمیشد در خونه هم با مشکل مشابهی مواجه بشم و اونوقتی که در منزل از اینترنت محروم شدم باور نمی کردم این همه وقت از وبلاگ محبوب و دوستان عزیزم دور بیفتم دیشب خیلی غصه خوردم  وقتی امیرحسین به من گفت احمد حماقت کردی من حاضرم هر هفته به جات بنویسم ولی کار تو خیلی غلطه

امیر حسین بهترین دوست دوران زندگی منه اونهایی که بیشتر منو میشناسند می دونند که زندگی و سلامتی خودم را به او مدیونم در مقابل اون همه لطف روشن نگه داشتن چراغ وبلاگ زنده باد غذای خوشمزه کار کوچکی به حساب میاد

 از میلاد مژده بهنام و سایر دوستان عزیزم هم متشکرم و از کوتاهی که کردم عذر میخوام دلم برای نظرات و وبلاگهای همه شما تنگ شده بود

با اجازتون مطلب این هفته تقدیم می شود به برادر عزیزم امیر حسین پورمختار


در زشت ترین مجتمع مسکونی که ممکن بود در تهران ساخت. یعنی مجتمع تعاون مسکن مخابرات در جوار خیابان اشرفی اصفهانی تهران و در طبقه اول آن یک مغازه فست فود به نام پیتزا نارسیس وجود دارد.

با وجود اینکه بارها از کنار آن عبور کرده بودم در خودم هیچ تمایلی برای امتحان غذایش احساس نمی کردم و شاید این بی میلی به واسطه نفرتی بود که از آن ساختمان داشتم تا اینکه یکی دو ماه پیش دوستی عزیز این مغازه را به من پیشنهاد داد و به همین دلیل در لیست انتظار رستوران ها واردش کردم پس از مدتی برای خوردن شام با دوستم سید به آنجا رفتیم.

ظاهر بیرونی مغازه به جز چند تابلوی نورانی رنگی و یک شیشه بزرگ چیز خاص دیگری ندارد و هنگامی که وارد آن جا می شوی فضای نه چندان بزرگی را می بینی با چند صندلی و میز گرد و بدرنگ

۴۰درصد فضا به پیشخوان و صندوق اختصاص داده شده است و نیمی از آن فضا را نیز به تنور پیتزا پزی. متصدی ماهری با هنرمندی فراوان خمیر را با وردنه صاف می کند سپس سس و پنیر و سایر مخلفات را به روی آن ریخته با کمک وسیله ای پیتزا را داخل تنور قرار می دهد و به همین صورت پیتزای پخته را خارج می کند. آسانسور بسیار ناایمنی هم کمی آنطرفتر نصب کرده اند که رستوران را به آشپزخانه طبقه پایین متصل می کند. بر روی هر میز منوی دست نویسی قرار داده اند قیمت ها مساوی قیمت غذاهای فست فودهای خوب تهران است. ما یک پیتزای دونفره سفارش می دهیم که اسم اجق وجقش را به خاطر ندارم با دو نوشابه که در قوطی سرو می شود به قیمت هرکدام۶۰۰تومان و ساخت شرکت زمزم  و بسیار هم به مزه. پس از پرداخت ۸۲۰۰تومان می نشینیم تا غذا را بیاورند پیتزا به معنی واقعی کلمه کاغذی است و نمی شود به آن ایراد چندانی گرفت چون اصلا محتوایی ندارد که بتوان ایرادی یافت. در کمتر از ۲دقیقه من و سید غذایمان را تمام می کنیم در حالی که هردو به شام منزل فکر می کنیم. هنوز غذا از گلویمان پایین نرفته است که مدیر رستوران با لحن مودبانه ولی تحکم آمیزی به سید می گوید کتتان را از روی صندلی کناری برداری تا صندلی مورد اشاره را به مشتری دیگری بدهد حال آنکه کنار دستش صندلی خالی دیگری وجود دارد. با عصبانیت و خشونت بلند می شویم و در بزرگ مغازه را هم در آن سرما نمی بندیم . سید قوطی خالیش را به گوشه ای از مغازه پرت می کند.

انگار منتظر فرصتی است که با صاحب مغازه دعوا کند ولی کسی با او درگیر نمی شود. پس به ناچار با پای پیاده به سمت منازلمان حرکت می کنیم

پ ن: در این کافی نت امکان نصب عکس وجود ندارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 10:52  توسط احمد ظهيرميردامادي  | 

مطلب این هفته تقدیم می شود به تنها دوستی که در محل کارم دارم،مهندس کاشانکی


با عرض ارادت به همه دوستان بازهم من(امیرحسین) هستم که این هفته در خدمت شما هستم 

بعد از اینکه بوف زعفرانیه بسته شد ساختمان آن تا مدتها خالی افتاده بود و من هر وقت از کنار آن رد

می شدم با خود می گفتم حیف این سرمایه که اینجا دارد خاک می خورد تا اینکه چند ماه پیش رستوران

لمزی بجای بوف افتتاح شد و همیشه دنبال وقتی بودم تا با احمد سری به آن بزنیم که سرانجام این هفته

میسر گردید تا به مراد شکم برسیم.

در ابتدای ورود با فضایی کاملاً متفاوت با رستوران بوف مواجه هستیم صندلی های مبله قرمز با

میزهای مشکی و خانومی مودب که ما را به دلیل نبود جا به طبقه دوم راهنمایی می کند.زمان رفتن

به طبقه بالا از زیر دکور زیبایی که در سقف طبقه دوم رستوران نصب شده عبور می کنیم و خانم دیگری

ما را سر میز هدایت می کند.

میز رستوران با تشریفات کامل شامل چینش منظم کارد و چنگال و دستمال کاغذی قرمز رنگ با نمکدان

وجود دارد.یکی از کارکنان رستوران منوی غذای رستوران را که بصورت لوح مانند می باشد را در اختیار ما

قرار میدهد. قیمتهای رستوران که شامل انواع پیتزا ،لازنیا همبرگر و... می باشد به نسبت دیگر فست فودها

بالا است و اگر در رستوران ناپولی غذا میل کرده باشید باید بگویم که قیمتها مشابه ناپولی می باشد.

فضای رستوران ، مدرن به سبک امروزی است که ما را به یاد فضای رستوران های ایتالیایی نمی اندازد

اما کارکنان رستوران با لباسهای متحد شکل خاکی با پیشبند به ارائه سرویس می پردازند و نوع غذا و

پوشش آنها ،شما را متوجه این موضوع می کند که با رستورانی با محوریت غذاهای ایتالیایی روبرو هستید

سفارش غذا به صورت آن لاین انجام می شود من پیتزای مخصوص و احمد پیتزای برگردان را سفارش

می دهد که بعداً متوجه می شویم همان پیتزا کالزون خودمان است که ترجمه فارسی آن برگردان می شود

پیتزای مخصوص به سبک ایتالیایی با نانی نازک با حجم زیاد و کمترین استفاده از پنیر پیتزا جلویمان است

پتزا برگردان هنوز مثل هندونه سربسته است و از محتویات آن خبر نداریم،ابتدا به خوردن پتزای مخصوص

مشغول می شویم.ظرف سس بصورت جداگانه در روی میز قرار داده می شود.

نوشابه با کمی تاخیر به دستمان می رسد،گارسون در لیوان های بلند ابتدا نوشابه ها را تا نیمه در لیوانها

می ریزد و سپس در روی میز قرار می دهد. در داخل هر لیوان برشی از لیمو قرار داده شده تا عطری

دلنشین هنگام خوردن نوشابه به انسان دست دهد.

پیتزای ایتالیای کاملاً مورد تایید من است اما احمد به دلیل اینکه زیاد به این نوع (ایتالیایی) علاقه ندارد

به آن مهر تایید می زند.سرانجام موقع خوردن پیتزای برگردان می رسد که احمد انتخاب این اسم را کاری

هوشمندانه می داند. پیتزای برگردان یا کالزون برعکس پیتزاهای مشابه خود در رستوران های دیگر که با

انبوهی از پنیر پیتزا با محتویات کم پخته می شود ،بسیار خوشمزه با مقدار زیادی گوشت چرخ کرده بود

که از خوردن آن لذت بردیم.

پس از اتمام غذا احمد متوجه دو نکته مهم گردید اول اینکه با توجه به سرو نوشابه در لیوان های بزرگ

قوطی های خالی نوشابه به راحتی داخل لیوان ها قرار داده شده و جمع آوری می شدند.نکته دوم

سرعت عمل کارکنان رستوران بود  که دو نفر سریعاً میز را تمیز می کردند و نفر سوم سرویس میز را

می چید.

در ادامه باید بگویم فضای رستوران، فضایی دلنشین ،توام با آرامش بود در دو طرف رستوران امکان دیدن

مناظر زیبا از شهر تهران وجود داد خصوصاً اگر برف ببارد.

در پایان باید بگویم درست است ما مبلغی گرانتر از دیگر فست فود ها را پرداخت کردیم اما کاملاً از رستوران

لمزی راضی بودیم و باز هم اگر مجالی یافتیم حتماً دوباره به آن سر می زنیم .


+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 0:12  توسط احمد ظهيرميردامادي  |