تبليغاتX
زنده باد غذای خوشمزه
غذا - رستوران - فست فود - چاق - شكم - خوردني ...آخ جون

یادش بخیر جوانتر که بودم هروقت در خیابان ولی عصر مسیر بین ونک و پارکوی را می پیمودم نزدیکیهای میدان ونک چشمم به تابلوی رستوران حاتم می افتاد و برای من شکمو جالب بود که بدانم این رستوران با این تابلوی بزرگ و پارکینگ وسیع چگونه جایی است شنیده بودم قیمت آن بالاست و سیستم آن به این صورت  که پس از پرداخت ورودی بصورت آزاد می توان غذاهای متنوع آن را میل نمود چند سال بعد  هنگامی که دانشجو شده بودم  طلسم شکست و برای صرف ناهار به حاتم رفتم رستوران در طبقه دوم ساختمان شیکی قرار گرفته که حیاط با صفایی را نیز شامل می شود بلافاصله پس از ورود ورودیه گرفته می شود  حاتم شامل سالن بزرگ مستطیل شکلی است که در ۲ طرف ۲ سالن کوچکتر را ضمیمه دارد و من از استفاده ای که از این ۲ سالن می شود بی خبرم شاید مواقع شلوغی کمکی برای سالن اصلی است یا در آن غذای دیگری سرو می شود میزهای محتوی غذا را بصورت مستطیل  کوچکی  درون مستطیل بزرگتر پشت سر هم چیده اند در ۱ طول سالن پنجره ها رو به حیاط باز می شوند  و میز و صندلیهای مناسبی دور تا دور میز غذا خوری قراردارند غذا در ظروف استیل در دار شیکی قرار گرفته و ۲ طول مستطیل را شامل می شود از چلو  و چند نوع پلو گرفته تا کوفته تبریزی و چند نوع خورش و  کبابهای گوشت و مرغ همچنین  اغذیه فرنگیی مثل بیف استراگانف و لازانیا و اسپاگتی و سوسیس پنیری و رولت گوشت موجود است  . در ۲سرمیز چند نوع بستنی میوه سالاد ماست و سوپ جای گرفته اند که خوردن همه آنها کمی مشکل است در اینجا لازم می دانم ۲ نکته را تذکر دهم اول اینکه تا سال گذشته در پارکینگ مجموعه قبضی صادر نمی شد ولی هنگام خروج ۱ افغانی از زمین سبز گشته  تقاضای ۵۰۰ تومان وجه رایج مملکتی می نمود که من به او نپرداختم زیرا استحقاقش را نداشت از بعد از آن تاریخ بی خبرم چون پیش نیامد با ماشین به آنجا بروم  نکته دوم: احتمالا قیمت ورودیه در ناهار شام و آخر هفته با هم تفاوت داشته باشد آنگونه که در اکثر بوفه ها مرسوم است .

امسال نوروز پس از مدتها به حاتم رفتم قیمت را به۱۶۰۰۰ تومان افزایش داده بودند تنوع و کیفیت هم به شدت کاهش یافته بود  و این نزول بستنی و میوه را نیز شامل می شد میوه ها آنقدر کوچک بودند که رغبت نمی کردی به طرفشان بروی و بستنی محدود به ۲ نوع بود شاید تنها به نوروز مربوط بوده با همه اینها بنظر من:

در صورتیکه مهمان رسمی در تعداد کم داشته باشید حاتم جهت پذیرایی مکان مناسبی است

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 18:39  توسط احمد ظهيرميردامادي  | 

بهار ۸۵ آخرین هفته فروردین

 

هفته آینده دوره آموزشی من آغاز می شود پس از گذراندن چند ماه از عمرم به بطالت با وجود همه تلاشم بخاطر عدم مساعدت پدرم نتوانستم امریه ای جهت گذراندن خدمت سربازی در یک مجتمع صنعتی به دست بیاورم پس ناچارا برگه آماده به خدمتم را پست نمودم و برگه احضار برای ۲/۳/۸5به دستم رسید .

آن شب غرق در این افکار بودم که مادرم مرا صدا زد و ضمن نشاندادن گوشه ای از کمدش گفت وصیت نامه ام را آنجا گذاشته ام مزه ي  دهنم تلخ شد ولی مطلب را جدی نگرفتم صبح روز بعد خواب و بیدار بودم که زنگ تلفن مرا بیدار کرد بابا گفت: برای چند آزمایش مامانت را به بیمارستان توس آورده ام می توانی امشب به او تلفن کنی شب!؟ چرا الان نه؟؟؟؟؟؟؟ وصیت نامه را بگو ! خدایا !!!!!!!!؟ تلفن مجدد زنگ زد دوست مامان بود می خواست بداند عمل چگونه گذشته.عمل!!!!!! به روی خودم نیاوردم گوشی را گذاشتم گریه امانم را برید هق هق کنان سرگشته و سرگردان در خانه خالی می دویدم باید چه می کردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ... چند دقیقه بعد تماس گرفت و خبر داد  غده ای بوده و در آورده اند و می توانم زنگ بزنم و از زن عمویم بپرسم زنگ زدم با خونسردی شنیدم ناراحت نباش عمل تمام شده فقط قلب مادرت ناراحت بوده منتقلش کرده اند ccu من هم دارم ميرم خونه.  بدتر شد حالا چه مي كردم جرات نداشتم به بيمارستان بروم نمي دانستم با چه صحنه اي مواجه خواهم شد.... اميرحسين شريك هميشگي من در پرخوريهاي هفتگي مشترك و بهترين دوست زندگيم بدون كوچكترين ترديد و در كوتاهترين زمان ممكن خودش را  رساند به بيمارستان رفتيم مامان راديدم حالا دنبال نتيجه آزمايشات مي دويدم گريان و نالان امير حسين كه بهتر از خودم به سيستم بدني من آشنا بود در حالي كه در سكوت و با دقت به عجز و لابه ام گوش مي داد مرا به شيلاي شعبه مطهري برد درحالی که ساعت ۱۰ صبح را نشان می داد به اتفاق و به خرج او 2-3 تا ساندويچ سوسيس خوردم وبي توجه به چگونه بودن مزه غذا آرام شده 24 ساعت بعد مادرم را به خانه آورديم در اواسط آموزشي با خبر شدم كه آزمايشات به خير گذشته نتيجه:  چند  شب بيخوابي و غم  و غصه بود ... دومين خاطره مشترك من و شيلا

ادامه دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 21:56  توسط احمد ظهيرميردامادي  | 

آن وقت ها که دانشگاه می رفتم برای اولین بار در چهارراه مطهری مغازه ی غذای آماده (فست فود)ای را دیدم به اسم شیلا که در مورد اولین سوسیس ایران یا اولین طعم واقعی سوسیس در ایران شاید هم چیزدیگری در این حدود صحبت می کرد اولین حسی که به من دست داد این بود: حتما باید مغازه خیلی بزرگی باشد شاید هم مغازهای است با سابقه بسیارقدیمی که پس از سالها تعطیلی باز سربرآورده  .نوروز ۸۲ فرصتی شد تا غذای شیلا را بچشم آنسال خانواده به مسافرت نوروزی رفتند . من و برادرم که اتفاقا رابطه خوبی با هم نداشتیم و در حالی که حاضر نبودیم ۱ کلمه هم با یکدیگر صحبت کنیم در تهران ماندیم من  در آن مقطع ....و تمام وقتم را در کتابفروشی دوستی به خواندن کتاب و ...می گذراندم غافل از آنکه اخوی گرامی غذای درست و حسابی نمی خورد .این مساله موجب دردسر شد:همانروزی که قصد سفر و پیوستن به خانواده را داشتم او دچار دل درد شدید شد پس به جای ترمینال داداش را به بیمارستان توس در خیابان مطهری رساندم و از این فرصت جهت امتحان سوسیس اول یا اولین مزه سوسیس واقعی به اتفاق اخوی استفاده نمودم اثری که براثر این امتحان برای من به جا ماند دلخوریم از این مغازه کوچک و پر مدعا بود  از خوردن غذای آن که بر خلاف تصور من بسیار کم بود و تنها خصوصیتش سس گرم زرد رنگی روی سوسیسش بود سیر نشدم . هر چند این اتفاق تفاهمی بین من و احسان برادر کوچکترم بوجود نیاورد لیکن دل درد او بهبود یافت و من از سفر نوروزیم جا ماندم از این سوسیس اول هم حسابی ناراحت شدم گرچه قیمتها مناسب بود لیکن تصمیم گرفتم دیگر به آنجا نروم

ادامه دارد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 23:19  توسط احمد ظهيرميردامادي  |