|
|
|
|
|
نمیدونم چرا یکدفعه احساس کردم روندی که در زندگی 28 سالهام از نظر وزنی طی کردهام برای دیگران هم میتونه جالب باشه و اواسط متن بود که دیدم واقعا تجربه متفاوتی به حساب میآد و شاید در اون نکته ای باشه که به درد بقیه هم بخوره: اولین تصویر مربوط به خوردن من به وقتی برمیگرده که 4سالم بود و عاشق نارنگی که صبحانه ناهار و شام مرا تشکیل میداد در اون وقت پدر و مادر بیست و چند ساله من اونقدر بیکار و بیدغدغه بودند که بخاطر چنین چیزی به مطب دکتر رفتیم و دکتر هم حالشونو جا آورد و گفت خب تازه بچه باسلیقه است میوه که خیلی از غذا بهتره شاید اگر من و خانوادهام حرفهای گهربار اون دکتر باصفا را که همیشه بوی پیپ اتاقش را پر کردهبود گوش میکردیم مسیر زندگي من عوض میشد و شاید در این وبلاگ داشتم درباره تکنولوژی نانو صحبت میکردم و هیچ بینندهای هم نداشتم ولی خب به هرحال ما حرف او را نشنیدیم و اشتهای من کم کم باز باز شد بطوریکه وقتی کلاس سوم دبستان بودم مادرم از دست شکمم ذله شدهبود و یاد گرفته بود نباید از غذای ظهر برای شب نگه داره چون به جاش قابلمه خالی باقی میموند البته برادر 3سال کوچکترم هم که از وقت تولد تبدیل به 1چاقالوی باالفطره شدهبود در حالی که در همه چیز با هم رقیب بودیم نقش زیادی در این تغییر ذائقه من ایفا میکرد خلاصه کار به جایی رسید که مامان ما را در خانه تنها نمیگذاشت مگر اینکه در آشپزخونه را قفل کردهباشه چون آخرین دفعه که اینکارو نکرد ما 2تا بچه دبستانی کل 15تخم مرغ داخل یخچال را نیمرو کردیم و خوردیم و بعد به خیال خودمون با قرار دادن ماهیتابه نشستهاش داخل سایر ظروف اونو پنهان کردیم این روند تا هنگام ورود من به دانشگاه ادامه داشت. من پسری 18 ساله با 185 سانتیمتر قد و 105 کیلو وزن . ادامه دارد |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 23:25 توسط احمد ظهيرميردامادي
|
|
||
|
|
|
|
|
آنروز تصميم گرفتيم به 1 رستوران ايتاليايي برويم پس كسي ما را به رستوراني مجاور برج آفتاب به نام نارلي راهنمايي كرد من معني اين كلمه و اين كه از چه زباني استخراج شده را به درستي نميدانم به هر حال ما آنروز به نارلي رفتيم رستوراني كه از بيرون به شكل خانه اروپايي بسيار زيبايي به نظر ميرسد با 2 پنجره بزرگ و در كنار هم و در منتها عليه راست دري با نماي چوبي كه هميشه كاملا بسته است و براي باز كردنش ناچاري دستگيره را بچرخاني در را باز كرديم و وارد شديم فضاي مستطيل شكلي با ابعاد حدود 3*5 متر در مقابلمان خودنمايي كرد البته مقداري از فضا را آشپزخانه اشغال كردهبود ميز و صندليهايي كه بصورت منظم كنار هم چيده شدهبودند ميتوانستند حدود 20 مشتري را پذيرا شوند و ما در بعد از ظهر تابستاني كه ساعت هنوز به 7 نرسيدهبود تنها مشتريان رستوران بوديم كه ميخواستيم پيش از غروب آفتاب شام بخوريم من با توجه به اينكه تاكنون جايي لازانياي خوشمزه نخورده بودم سفارش لازانيا دادم و همراهم پنه مرغ (غذايي كه معمولا وقتي چند قدم بالاتر از نارلي به رستوران پستو واقع در برج آفتاب ميرويم سفارش ميدهد) سفارش داد 2نوشابه رژيمي هم جزو سفارش بود كه گارسون محترم زحمت كشيد و هر 2 را برايمان باز كرد و مقداري هم از آن در ليوانمان ريخت. غذا را آوردند بشقاب لازانيا چندان رنگي نبود شامل 2 قطعه مستطيل شكل لازانيا با اندازه متوسط و قطر قابل قبول و بقيه بشقاب پوشيده از قطعات كوچك كاهو با چاشني رب انار و بسيار خوش طعم كه از حق نگذريم لازانيا نيز طعم بسيار خوبي داشت و از پنير پيتزا به اندازه لازم در پختش استفاده شدهبود در حقيقت لازانيا شامل خمير مخصوص گوشت چرخ كرده و ادويهجات لازم ميشد پاستا هم نمره قبولي خوبي ميگرفت . تنها 1 نقطه ضعف كه آنهم به سس برميگشت معمولا در پاستا فروشيهاي برج آفتاب رسم بر اين است كه چند نوع سس در شيشههاي زيبا و متفاوتي بر سر هر ميز ميآورند بدون آنكه از مشتري چيزي بپرسند ولي در نارلي گارسون محترم بدون ارائه هيچ ليستي از من پرسيد چه نوع سسي ميل داريد و من بعد عمري خوردن انواع سس براي اولين بار به اين نكته انديشيدم كه چند نوع سس در جهان وجود دارد و براي كم نياوردن از سس بينالمللي كچاب نام بردم كه احساس كردم آقاي گارسون به من پوزخند ميزند در پايان كار رقم درخشان 18500 تومان برسرلوحه صورتحساب ما ميدرخشيد ونكته قابل توجه 15 درصد حق سرويس بود كه گمان كنم 10درصد آن بخاطر باز كردن 2 نوشابه رژيمي منظور شد و البته در مجموع 18250 تومان درست بود كه آنرا به نفع خودشان گرد كردهبودند ساعت به 8 رسيدهبود و آفتاب داشت غروب ميكرد هنگامي كه برخاستيم تمام ميزهاي موجود را پر يافتم ضمن آنكه حدود 20 نفر در بيرون مغازه در انتظار خالي شدن ميز وامكان وارد شدن به نارلي بودند |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 21:58 توسط احمد ظهيرميردامادي
|
|
||
|
|
|
|
|
پيتزا آرد۱ ويژگي خاصي ندارد مگر اينكه دوست من اميرحسين به مزه پيتزاهايش عشق ميورزد پس بواسطه رفاقت ديرين بر خود واجب ميداند مرا هم در اين طعم خوشمزه شريك نمايد و براي شام دعوتم ميكند در خيابان جردن قرار ميگذاريم و پس از آنكه طول اين خيابان را از پل ميرداماد تا چهارراه پاركوي پياده ميپيمايم و باز ميگردم يكدیگر را پيدا ميكنيم . پيتزا آرد يا درست تر بگويم شعبه اصلي آن در خيابان ناهيد غربي و در جهت جردن قرار گرفتهاست از بيرون نماي بسيار معموليي دارد و هنگامي كه داخل ميشوي احساس ميكني خيلي قديمي است و خصوصيت جالب آن اينكه پرسنل از قسمتهاي مختلف مغازه به تو خوشآمد ميگويند و راهنماييت ميكنند ولي مشكل بزرگي وجود دارد و آن استفاده از 1 كولر آبي براي خنك كردن كل مغازه است. شايد دليل عدم استفاده از كولر گازي همانا صرفهجويي در مصرف برق و یا تاكيد بر سنتي بودن رستوران است پس من و دوستم در كنار يكي از دو ميز خنك مغازه مينشينيم و تازه متوجه ميشوم بر روي هر ميز ظرفي مملو از سس كچاب 1بار مصرف سبدهايي مملو از كارد و چنگال و نيز 1جاسسي محتوي سس خردل قرار دادهاند همچنين ظرفي كه محتوي مايعي روغن مانند است كه چون امتحانش نكردم از محتوايش بيخبرم اين نكته مهم را همين جا بگويم كه آرد مشتريان بسيار خوش منظرهاي دارد پس نبايد رو به سمت ديوار نشست . رنگ صندليها را بصورتي انتخاب كردهاند كه با بدرنگي و كهنگي كف مغازه متناسب باشد. به ازاي هر صندلي 1 مجله دكوراسيون به زبان انگليسي از آنها كه آن دستفروش معروف ميدان ونك به حراج ميگذارد قرار دادهاند كه از منظري براي خودش كلي كلاس حساب ميشود. يكي از خوبيهاي آرد براي ما چاقها نبودن سيبزميني سرخ كرده در منو است كه در اكثر مواقع چيپس را جايگزينش كردهاند . غذا را ميآورند ۱ساندويچ مرغ و 1عدد پيتزا اينجا قيمتها حدود 20 درصد از ساير جاها گرانتر است ساندويچ خوشمزه آنقدر كوچك است كه نيمي از آن با 3 گاز تمام ميشود و بوي دود هم ميدهد كه دوستم اميرحسين آن را نشانه عدم استفاده از روغن و يكي از نكات مثبت آرد ميشمرد در پيتزا بجاي خمير از نانهاي ايتاليايي جديدا مرسوم استفاده ميكنند . در سبك پيتزاهاي راز و آويژ لذيذ و كم ملاط و باب طبع خانمها . غذا ما دونفر آدم چاق را سير نميكند اما تجربه جالبي است چون بايد اين مغازه را درك كرد جهت كسب اطلاعات بيشتر 1برگ از منو را با خود ميآورم و در بالاي آن ميخوانم ((با بيش از 20 سال تجربه رستورانداري در شيكاگو لاس وگاس كاليفرنيا نيومكزيكو و دالاس)) يعني اين آمريكا آمريكايي كه ميگفتند همين بود؟؟؟ پ ن : پيتزا آرد كارگر استخدام ميكرد و حقوقي كه ميگفت از حقوق 1 مهندس تازهكار بيشتر بود تا دير نشده بشتابيد ۱)ared |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 21:10 توسط احمد ظهيرميردامادي
|
|
||
|
|
|
||
|
يادش بخير اولين روزهاي آشنايي بود كه رستوران پرديس را به من معرفي كرد رستوراني چند قدم بالاتر از چهارراه پاركوي سمت چپ خيابان وليعصر و در آنجا غذاي بسيار خوشمزهاي خوردم به نام تهچين بادمجان كه بعدترها صاحبان پرديس قدرش را ندانستند و آنرا به چلوبادمجان بيمقداري بدل نمودند تهچين مرغ و مسما بادمجان هم كم تعريفي نبودند يكبار هم با دوستم اميرحسين به پاراديزو(امير حسين آنجا را به اين نام ميشناسد) رفتيم و من چلوكباب كوبيده مرغ خوردم و چشمتان روز بد نبيند همان موقع در جوب مقابل رستوران همه را بالا آوردم يكسال هم براي سر در آوردن از سيني افطار پرديس 1 ساعتي در اطراف آن پيادهروي كرديم و آخر سر هم 1ساعت براي خالي شدن ميز منتظر شديم تا آن سيني گران قيمت كم محتوا ولي متنوع و خوشمزه را ميل كنيم و چه ميچسبيد خوردن غذا در آن محيط خانوادگي كه سال تاسيسش به 1350 شمسي ميرسد وسبكي قديمي را در قالب فرم جديدي به مشتري ارائه ميكند. يكي از لحظات لذت بخش براي من در آنجا وقتي است كه شمارهام خوانده ميشود و به طبقه پايين ميروم و با سيني پر از غذا كه لزوما غذاي فستفودي نيست باز ميگردم(رسم ما اين است كه در طبقه دوم پاراديزو مينشينيم حتي اگر طبقه اول خالي باشد) به واسطه آنكه 3 ماهي ميشد به پردیس نرفتهبودم پس بر خلاف ميلم مطلبي دربارهاش ننوشتم ولي دوست 10 سالهام رضا لطف كرد و در پيامي وضعيت امروز آنجا را به زيبايي برايم ترسيم نمود از او اجازه خواستم مطلبش را با مقدمهاي كه خودم هم نميدانم چرا بيشتر از متن اصلي شد در پست اصلي قرار دهم با تشكر از رضاي عزيزم ذكر اين نكته را بر خود لازم ميدانم كه وي در وبلاگي به ذكر خاطرات دوران دانشجويي خود ميپردازد كه خواندن آن بخصوص براي من كه در اين خاطرات حضور كامل و بعضا خاطرهسازي داشتهام خالي از لطف نيست
احمد جان |
|||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 19:3 توسط احمد ظهيرميردامادي
|
|
|||