وقتی زندگی خرخره آدم را می گیرد حتی وقت نمی کنی وبلاگ عزیزتر از جانت را به روز کنی یکی دو هفته ای می شد که از ننوشتن مطلب جدید دچار افسردگی شده بودم اما وقت هم نمی کردم وبلاگ را به روز کنم تا یک روز که به اتفاق دوستم امیرحسین برای انجام کار مهمی به خیابان گیشا رفته بودیم پیشنهاد داد مطلب این هفته را به فست فود خانه پیتزا اختصاص دهم مغازه ای با نمای شیشه و فلز که قرار بوده از بیرون زیبا و اشتها بر انگیز جلوه کند ولی یک سری بد سلیقگی ها این فرصت را اتا حدی گرفته است. اگر چه این نما و تابلوهای بزرگ بالای سردر توجه مشتریان احتمالا گرسنه را به خودش جلب می کند لیکن کافی است به میز و صندلی و پیشخوان و کف و دیوار داخل مغازه نگاهی بیندازی و متوجه شوی با آش شله قلمکار رنگارنگی مواجه شده ای. کف مغازه کرمی چرک است میزهای مستطیل شکل گنده قهوه ای سوخته و صندلی ها کف پوش و تکیه گاهی بنفش دارند. وسط مغازه به صورت بی ربط ستونی قرار داده اند تزیین شده با چراغ های سبز و بدرنگ در حالی که مثل فست فود آواچی در سقف دور ستون را گچ بری کرده اند و پیشخوان مغازه تقلید بد سلیقه ای است از بوف. شاید برای صرفه جویی در مصرف برق از نور بسیار بدرنگی برای روشنایی استفاده شده است. دو کولر گازی به دیوار نصب است و یک بخاری قرمز و گنده انرژی در کنار در از برای کنترل دمای هوا در مقابل سرما و گرما و بر روی دیوار کنتور برق خودنمایی می کند بدون آن که تلاشی شده باشد برای پوشاندنش در مقابل چشمان گرسنه مشتریان کنجکاو. و در تنها دیوار آزاد مغازه تابلوی بسیار بزرگی نصب است که سایه دو کودک را با شمشیرهای چوبی نشان می دهد در حالی که از پشت سرشان آفتاب بالا می آید و ما تنها سایه سیاه آن ها را می بینیم. تابلویی بسیار زیبا اگر به من بدهندش تا در اتاق خوابم نصبش کنم و بسیار بی ربط برای یک مغازه فست فود. در بالای پیشخوان منو بر روی تابلویی آبی درج شده پر از نقاشی افتضاح از ساندویچ و پیتزا اگر چه رنگ تابلو آبی است لیکن نوع رنگ به گونه ای است که به جای گرسنه کردن به ما احساس سیری می دهد.

یک پیتزای مخصوص یک پیتزای قارچ و گوشت و یک سیب زمینی همچنین یک نوشابه خانواده لایت سفارش می دهیم به قیمت 13100 تومان و کنار پنجره می نشینیم در حالی که کمترین امیدی به غذای این مغازه نداریم و وقت انتظارمان را به بحث درباره چیدمان غلط مغازه که باعث شده صندلی های کمتری جا شود و گربه سیاه بیرون شیشه که مرا یاد وبلاگ گیلاس خانم می اندازد و باعث می شود از این وبلاگ برای امیر بگویم می گذرانیم.

http://gilaasi.com/

غذا که آماده می شود غرق تعجب می شویم از بوی خوشایند پیتزا. اگرچه دایره اش کوچک است ولی بوی خوبی دارد و به نظر می رسد پر از مواد خوردنی و پنیر پیتزا باشد و بوی آویشن آن مشام را می نوازد پس از زدن اولین گاز تعجب ما بیشتر می شود که طعمی بسیار مطبوع و باب میل دارد و به راستی از خوردن آن لذت می بریم و عجیب آن که بعد از خوردن پیتزاهای کوچکمان احساس سیری می کنیم بدون آن که احساس کنیم غذا چرب بوده است. ما متعجب و شاید قدری شرمگین از قضاوت اولیه یکدیگر را می نگریم و با خود می گوییم شاید این مغازه متعلق است به پیتزا پز کهنه کاری که سال های فراوانی از عمرش را در گوشه ای از مغازه دیگران سپری کرده و تنها این جنبه از چنین مغازه ای را درک کرده و با استفاده از فرصتی طلایی به روش خود هنرش را به موفقیت تبدیل کرده است. و در پایان به این نتیجه رسیدیم که پاتوق شکم چرانی جدیدی در خیابان گیشا یافته ایم به شرط آن که چشمانمان را به ظاهر آن جا ببندیم.

در پایان باید به دو نکته اشاره کنم اول بی نظمی بخش آشپزخانه مغازه در جلوی چشم مشتری و دوم خسیس نبودن در زمینه ارایه سس قرمز به مشتریان سس خوری مثل من و امیرحسین

پ ن: از دوست عزیزم امیرحسین بابت عکس ها ممنونم

پ ن۲: از مجتبی عزیز بایت معرفی سایت برای نصب عکس ها تشکر می کنم اگر چه یکم تند مزاجه

پ ن3: سازمان هایی که می خواهند برای فعالیتشان انطباق با استانداردهای بهبود مستمر(مثلا انواع ایزو) را کسب کنند ناچارند در دو ماه آخر منتهی به ممیزی به اندازه تمام سال کارهای مختلف و در هم پیچیده  انجام دهند تا عدم انطباق بزرگی بر پیشانیشان ثبت نشود و این مساله شامل محل کار من هم میشود و باعث آن شده که نتوانم وبلاگ را به موقع بروز کنم با آن که مطلبی هم دارم آماده از جهت نوشتن پس به زودی باز خواهم گشت با مطلبی درباره رستوران یاسمین یا همان رستوران لپتو