رستوران محرم رشت

سوسک عزیز زحمت نوشتن این مطلب را کشیده که ازش تشکر می کنم.

علاوه بر مطلب فوق این مطالب را هم از ایشان بخوانید

۱- آش نیکو صفت

۲- رستوران کافی شاپ میتاکیش

۳- ترنج

۴- کافه آذری





از اونجایی که تقریبا تابستون شده و فصل مسافرته تصمیم گرفتم که درباره پلوکبابی محرم (رشت) براتون بنویسم.

اصولا برای من شکم در مسافرت نقش پررنگی بازی می کنه.شمال و جنوب و ... هم هیچ فرقی نمی کنه. قبل از تصمیم گیری برای سفر از خودم نمی پرسم کجا بریم خوبه. می پرسم کجا بریم چی بخوریم خوبه؟

و استان گیلان از این نظر یکی از مقصدهای محبوب منه. به خاطر میرزا قاسمی و پلو کباب و... (البته شکمویی مثل من تو هر شهری یکی دوتا رستوران خوب پیدا می کنه)

تجربه چندباره ی من ثابت کرده که تو رشت از هرکسی آدرس یه رستوران خوب رو بپرسی پلوکبابی محرم رو معرفی می کنه . سری آخری که رفتیم رشت ساعت 11:10 دقیقه رسیدیم و تقریبا مطمئن بودیم که هیچ رستورانی قبل از 12 ناهار نمیده و این گونه شد که بر سر دو راهی 50 دقیقه معطلی و ناهار خوردن تو رشت یا رفتن به بندر انزلی موندیم و از اونجایی که در این مواقع شکم تصمیم گیرنده است دست در دست همسری راهی محرم شدیم و در کمال تعجب دیدیم نه تنها ناهار سرو می کنه بلکه مشتری هم داره.

منو شامل انواع کباب میشه که من پلو کباب (که تو منو کنارش تو پرانتز نوشتن چنجه) و همسرم کوبیده مخصوص سفارش میده. در کمتر از 10 دقیقه غذا رو سر میز میارن کنار هر دو غذا ماست چکیده و دوغ و زیتون پرورده هست علاوه بر این یک ظرف شامل اشپل و گردو و باقالی خام و یک ظرف خیار هم جزو سرویس پلوکباب به حساب میاد.

پلو کبابش از همه نظر قابل قبول بود. برنجش هر چند به اندازه برنج های هندی قد نکشیده بود ولی طعم و بوی برنج اصیل ایرانی رو داشت که هوش از سر آدم می بره. کبابش اونقدری که انتظار می رفت نرم نبود و تکه کردنش با چنگال زور بازویی میخواست که من نداشتم متاسفانه چاقو هم روی میز نبود ولی با همه مشقتش خوشمزه بود. ماست محلی و زیتون پرورده هم عالی بودن. فقط حکمت وجود اشپل و باقالی خام رو نفهمیدم که البته هیچ کدومم واسه من قابل خوردن نبودند.

کباب کوبیده ش هم کاملا مورد قبول همسر محترم قرار گرفت. ولی از اونجایی که سلیقه لردی من کوبیده رو جزو کباب ها حساب نمی کنه اصلا امتحانش نکردم.

علاوه بر غذا و سرویس دهی مناسب، سرویس های بهداشتی کاملا تمیز و مدرن محرم هم جزو محاسن این رستوران حساب میشه.  یک نکته مهم این که با وجود تمیز بودن فضا رستوران دکوراسیون خاصی نداره که بشه ازش تعریف کرد.

این گونه شد که ما قبل از ساعت 12 پس از پرداخت 21000 تومان از پلوکبابی محرم خارج شدیم و به سمت میرزا قاسمی (بندر انزلی سابق) حرکت کردیم.

رستوران پدیده شاندیز (اریکه ایرانیان- تهران)

این مطلب را تقدیم می کنم به رفیق خوبم آرام آرش که جای خالیش را در شام های دوستانه مان بشدت احساس می کنم


آشنایی من با اینترنت به سال 78 باز می­گردد که مغازه ­ای با نام عجیب کافی نت بر سر خیابان منتهی به دانشگاهم افتتاح شد محل دقیق:  خیابان ولی عصر کمی بالاتر از چهارراه طالقانی در نیم طیقه بالایی یک کتاب فروشی که امروز جایش را یک کت و شلوارفروشی در پیت پر کرده است.

مسوول این کافی نت پسر خوشرویی بود به نام فرهاد که اخلاق و رفتارش آنچنان جاذبه داشت که پس از مدتی این کافی نت پاتوق من و عده­ای جوان هم سن و سال دیگر از دانشگاه­ های دور و اطراف شد که دیگر نه برای اینترنت که همه کامپیوتر خریده و در خانه نت داشتیم بلکه برای دور هم بودن و گفتن و شنیدن به آن­جا می­رفتیم و دیگر اگر کسی در دانشگاه با من کاری داشت به کافی نت فرهاد می­آمد. در طول زمان دوستانی به ما اضافه شدند و عده ای کم شدند. عده­ای آمدند و رفتند دعواها کردیم و آشتی­ها به فراوانی، ولی حلقه اصلی رفقا باقی ماند. با هم مبایل خریدیم و از مشاهده صفحه رنگی A800 حیرت کریم و به اتفاق چت کردن راشناختیم و با SMS  آشنا شدیم.

با گذشت زمان و نزدیک شدن به هنگام فارغ التحصیلی تصمیم گرفتیم گاهی برای تنوع هم که شده به اتفاق به رستورانی دورتر از کافی نت سر بزنیم .

پس از چندی همه ما فارغ اتحصیل شدیم فرهاد هم شغلش را عوض کرد و پس از مدتی کافی نت موصوف را هم تعطیل کردند ولی بچه­های کافی نت فرهاد با همین نام باقی ماندند و سنت شام جمعیشان را هم حفظ کردند گرچه شاید گاهی فاصله بین دو قرار کمی طولانی می شود و لی اصل مطلب هنوز باقی است گرچه خودمان هم تغییر کرده بودیم و بجای صحبت درباره دروس افتاده و اساتید نامرد یا دوست دختران رها شده و رها کرده مان از حقوق کم و رییس بد و شغل خوبمان سخن می­گفتیم و همسران و بعضا فرزندانمان و به جای تاکسی و اتوبوس با ماشین شخصی به رستوران می­رفتیم .

سبک رستورانمان را هم عوض کرده ایم و بجای سارای میرداماد و یا پیتزا چمن نیاوران به شاندیز جردن و نایب می­ رویم در حالی که پس از بیرون آمدن از رستوران احساس می­کنیم فشار مالی کمتری نسبت به سابق را تحمل می­ کنیم و این نه از شکوفایی اقتصاد کوفتی مملکت که بخاطر آن است که اولن ما بزرگ شده ­ایم و ثانیا پدران خوب حمایت کننده­ ای نداشته ایم.

الغرض دردسرتان ندهم که در آخرین قرار جمعی مان پس از کل رفت و آمد و پایین رفتن و گفتگو  قرعه به نام رستوران پدیده شاندیز در مجتمع اریکه ایرانیان افتاد. رستورانی که با هزینه تبلیغات آن می­توان به راحتی یک رستوران آخرین مدل تاسیس نمود. و اسمش آدمی را به یاد شیشلیگی پر و پیمان و گارسون­های خوش خلق و مودب و لذت و آرامش و خاطره و صورتحساب کلان می­اندازد که در بین این همه مدیریت رستوران آخری را به طول کامل برایمان لحاظ کرد.

پس از تحمل ساعتی ترافیک و صف پارکینگ از پشت ساختمان وارد آسانسوری می­شویم که در آن، در سوی دیگری برای پیاده شدن باز می­شود در مقابلمان راهروی طولانی و نسبتن شیکی مملو از جمعیت را می­بینیم که همه مشغول پر کردن کارت قرعه کشی برای به دست آوردن یک دستگاه مرسدس بنز هستند. پس از گذشتن از کنار دفتر مدیریت و دستشویی به سالن زیبایی می­رسیم که به مانند باغی (در حد مقدور) سرسبز آراسته شده است. منظره زیباست و این سالن مملو از جمعیت، کسی هم کاری به کار ما ندارد و به قول معروف نمی­گوید خرتان به چند، پس ناچارا پس از عبور از کنار چند عابربانک که با توجه به اختراع پز، حکمت وجودیشان را در نمی یابیم به سالنی دیگر می رسیم نه به زیبایی اولی، ولی در اندازه خودش با شکوه با سقف و در و پنجره هایی جذاب، در این جا هم وضع مثل سالن اولی است. در میان نگاه بی تفاوت و خصمانه گارسون­های کج و کوله رستوران که ملبسند به البسه ای با ترکیب رنگی سیاه و قرمز، خودمان یک میز 7 نفره پیدا می کنیم و می نشینیم.

نزدیکمان میز سالاد و دسر قرار دارد که در آن چیزی جز چند نوع سالاد معمولی نه چندان لذیذ و چند مدل دسر و ژله صددرصد صنعتی بدمزه و سوپی جا نیفتاده پیدا نمی شود هرچند که باید ماست و موسیر خیلی خوشمزه آن را جداگانه به حساب آورد.

در این میان و پیش از سفارش غذا گارسونی بی تفاوت یک نان زنجبیلی خوشمزه کوچک روی میزمان می گذارد و وقتی می گوییم یکی دیگر هم برایمان بیاور به گونه ای ما را می نگرد که انگار همین هم زیادمان بوده است.

سفارش ما 4 دست چلو شیشلیگ با یک برنج اضافه است با دو دست باقالی پلو با گوشت است

خیلی زود غذا حاضر می­شود ابتدا دو دیس محتوی باقالی پلو و برنج سفید که حجم و محتوای هر دو دیس برابر است ولی گارسون می­گوید برنج سفید چهار پرس و باقالی پلو دو پرس است و قبل از این که از او بپرسیم چطور به این نتیجه رسیده که ما برنجمان را دیسی می خواهیم و یا این که از کی تا حالا عدد 2 با 4 مساوی شده است به خاطر می آوریم که پنج دست برنج سفید می خواسته ایم و او هم می رود تا یک پرس اضافه را بیاورد هر چند این رفتن را بازگشتی نخواهد بود. دو تکه گوشت باقالی پلو، در ظرفی قرار دارند با تزیینی مختصر و شیشلیگ ها درون سیخ هستند درون دیسی دیگر همراه با دو گوجه کبابی کوچک.

گوشت باقالی پلو بسیار چرب است و شیشلیگ ها نپخته و بد طعم، باقالی پلو برای دو نفر کافی نیست چه رسد به برنج سفید چهار نفره مان، صورتحساب طلب می کنیم برای شیشلیگ خورها نفری 30 و باقالی خوران 24تومان صورتحساب می آورند جالب آن که برنج پنجم را این جا حساب کرده اند.

پس به ناچار یکی از دوستان سردسته گارسون ها را صدا می زند که با چشمانی دریده نزدمان می آید دوستمان با تربیتی فراوان و مهربانی بیکران شرح ماوقع می گوید و از جمله تعداد کم گوجه نسبت به کباب را مثال می آورد. گارسون عزیز هم زهرخندی بر لب انگار که درباره مادرش چیزی شنیده باشد پاسخ می دهد که شما بی خبرید ار این که ما در تهران گوجه کبابی کم می خوریم.

ادامه صحبت با او را به صلاح نمی بینیم و به نزد مدیریت می رویم که با بی تفاوتی در حالی که فکرش جایی دیگر است می گوید شکایتتان را بنویسید و در صندوق بیندازید تا بررسی کنیم.

عصبانی رستوران را ترک می کنیم در حالی که من به این می اندیشم که چنین رستورانی، اگر به این وضعیت ادامه دهد هر چقدر هم که بیشتر خرج تبلیغات خود کند محکوم به شکست خواهد بود. انشاله

پ ن: از امیر عزیز بابت عکس ها ممنونم هرچند مثل همیشه ترجیح داده است بیشتر از در و دیوار عکس بگیرد تا غذاها