این مطلب را تقدیم می کنم به رفیق خوبم آرام آرش که جای خالیش را در شام های دوستانه مان بشدت احساس می کنم
آشنایی من با اینترنت به سال 78 باز میگردد که مغازه ای با نام عجیب کافی نت بر سر خیابان منتهی به دانشگاهم افتتاح شد محل دقیق: خیابان ولی عصر کمی بالاتر از چهارراه طالقانی در نیم طیقه بالایی یک کتاب فروشی که امروز جایش را یک کت و شلوارفروشی در پیت پر کرده است.
مسوول این کافی نت پسر خوشرویی بود به نام فرهاد که اخلاق و رفتارش آنچنان جاذبه داشت که پس از مدتی این کافی نت پاتوق من و عدهای جوان هم سن و سال دیگر از دانشگاه های دور و اطراف شد که دیگر نه برای اینترنت که همه کامپیوتر خریده و در خانه نت داشتیم بلکه برای دور هم بودن و گفتن و شنیدن به آنجا میرفتیم و دیگر اگر کسی در دانشگاه با من کاری داشت به کافی نت فرهاد میآمد. در طول زمان دوستانی به ما اضافه شدند و عده ای کم شدند. عدهای آمدند و رفتند دعواها کردیم و آشتیها به فراوانی، ولی حلقه اصلی رفقا باقی ماند. با هم مبایل خریدیم و از مشاهده صفحه رنگی A800 حیرت کریم و به اتفاق چت کردن راشناختیم و با SMS آشنا شدیم.
با گذشت زمان و نزدیک شدن به هنگام فارغ التحصیلی تصمیم گرفتیم گاهی برای تنوع هم که شده به اتفاق به رستورانی دورتر از کافی نت سر بزنیم .
پس از چندی همه ما فارغ اتحصیل شدیم فرهاد هم شغلش را عوض کرد و پس از مدتی کافی نت موصوف را هم تعطیل کردند ولی بچههای کافی نت فرهاد با همین نام باقی ماندند و سنت شام جمعیشان را هم حفظ کردند گرچه شاید گاهی فاصله بین دو قرار کمی طولانی می شود و لی اصل مطلب هنوز باقی است گرچه خودمان هم تغییر کرده بودیم و بجای صحبت درباره دروس افتاده و اساتید نامرد یا دوست دختران رها شده و رها کرده مان از حقوق کم و رییس بد و شغل خوبمان سخن میگفتیم و همسران و بعضا فرزندانمان و به جای تاکسی و اتوبوس با ماشین شخصی به رستوران میرفتیم .
سبک رستورانمان را هم عوض کرده ایم و بجای سارای میرداماد و یا پیتزا چمن نیاوران به شاندیز جردن و نایب می رویم در حالی که پس از بیرون آمدن از رستوران احساس میکنیم فشار مالی کمتری نسبت به سابق را تحمل می کنیم و این نه از شکوفایی اقتصاد کوفتی مملکت که بخاطر آن است که اولن ما بزرگ شده ایم و ثانیا پدران خوب حمایت کننده ای نداشته ایم.
الغرض دردسرتان ندهم که در آخرین قرار جمعی مان پس از کل رفت و آمد و پایین رفتن و گفتگو قرعه به نام رستوران پدیده شاندیز در مجتمع اریکه ایرانیان افتاد. رستورانی که با هزینه تبلیغات آن میتوان به راحتی یک رستوران آخرین مدل تاسیس نمود. و اسمش آدمی را به یاد شیشلیگی پر و پیمان و گارسونهای خوش خلق و مودب و لذت و آرامش و خاطره و صورتحساب کلان میاندازد که در بین این همه مدیریت رستوران آخری را به طول کامل برایمان لحاظ کرد.
پس از تحمل ساعتی ترافیک و صف پارکینگ از پشت ساختمان وارد آسانسوری میشویم که در آن، در سوی دیگری برای پیاده شدن باز میشود در مقابلمان راهروی طولانی و نسبتن شیکی مملو از جمعیت را میبینیم که همه مشغول پر کردن کارت قرعه کشی برای به دست آوردن یک دستگاه مرسدس بنز هستند. پس از گذشتن از کنار دفتر مدیریت و دستشویی به سالن زیبایی میرسیم که به مانند باغی (در حد مقدور) سرسبز آراسته شده است. منظره زیباست و این سالن مملو از جمعیت، کسی هم کاری به کار ما ندارد و به قول معروف نمیگوید خرتان به چند، پس ناچارا پس از عبور از کنار چند عابربانک که با توجه به اختراع پز، حکمت وجودیشان را در نمی یابیم به سالنی دیگر می رسیم نه به زیبایی اولی، ولی در اندازه خودش با شکوه با سقف و در و پنجره هایی جذاب، در این جا هم وضع مثل سالن اولی است. در میان نگاه بی تفاوت و خصمانه گارسونهای کج و کوله رستوران که ملبسند به البسه ای با ترکیب رنگی سیاه و قرمز، خودمان یک میز 7 نفره پیدا می کنیم و می نشینیم.
نزدیکمان میز سالاد و دسر قرار دارد که در آن چیزی جز چند نوع سالاد معمولی نه چندان لذیذ و چند مدل دسر و ژله صددرصد صنعتی بدمزه و سوپی جا نیفتاده پیدا نمی شود هرچند که باید ماست و موسیر خیلی خوشمزه آن را جداگانه به حساب آورد.
در این میان و پیش از سفارش غذا گارسونی بی تفاوت یک نان زنجبیلی خوشمزه کوچک روی میزمان می گذارد و وقتی می گوییم یکی دیگر هم برایمان بیاور به گونه ای ما را می نگرد که انگار همین هم زیادمان بوده است.
سفارش ما 4 دست چلو شیشلیگ با یک برنج اضافه است با دو دست باقالی پلو با گوشت است
خیلی زود غذا حاضر میشود ابتدا دو دیس محتوی باقالی پلو و برنج سفید که حجم و محتوای هر دو دیس برابر است ولی گارسون میگوید برنج سفید چهار پرس و باقالی پلو دو پرس است و قبل از این که از او بپرسیم چطور به این نتیجه رسیده که ما برنجمان را دیسی می خواهیم و یا این که از کی تا حالا عدد 2 با 4 مساوی شده است به خاطر می آوریم که پنج دست برنج سفید می خواسته ایم و او هم می رود تا یک پرس اضافه را بیاورد هر چند این رفتن را بازگشتی نخواهد بود. دو تکه گوشت باقالی پلو، در ظرفی قرار دارند با تزیینی مختصر و شیشلیگ ها درون سیخ هستند درون دیسی دیگر همراه با دو گوجه کبابی کوچک.
گوشت باقالی پلو بسیار چرب است و شیشلیگ ها نپخته و بد طعم، باقالی پلو برای دو نفر کافی نیست چه رسد به برنج سفید چهار نفره مان، صورتحساب طلب می کنیم برای شیشلیگ خورها نفری 30 و باقالی خوران 24تومان صورتحساب می آورند جالب آن که برنج پنجم را این جا حساب کرده اند.
پس به ناچار یکی از دوستان سردسته گارسون ها را صدا می زند که با چشمانی دریده نزدمان می آید دوستمان با تربیتی فراوان و مهربانی بیکران شرح ماوقع می گوید و از جمله تعداد کم گوجه نسبت به کباب را مثال می آورد. گارسون عزیز هم زهرخندی بر لب انگار که درباره مادرش چیزی شنیده باشد پاسخ می دهد که شما بی خبرید ار این که ما در تهران گوجه کبابی کم می خوریم.
ادامه صحبت با او را به صلاح نمی بینیم و به نزد مدیریت می رویم که با بی تفاوتی در حالی که فکرش جایی دیگر است می گوید شکایتتان را بنویسید و در صندوق بیندازید تا بررسی کنیم.
عصبانی رستوران را ترک می کنیم در حالی که من به این می اندیشم که چنین رستورانی، اگر به این وضعیت ادامه دهد هر چقدر هم که بیشتر خرج تبلیغات خود کند محکوم به شکست خواهد بود. انشاله
پ ن: از امیر عزیز بابت عکس ها ممنونم هرچند مثل همیشه ترجیح داده است بیشتر از در و دیوار عکس بگیرد تا غذاها
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۰ ساعت 15:19 توسط
|