این مطلب را تقدیم می کنم به سیما خامه چیان، دوستی قدیمی و عزیز مانند خواهری که هرگز نداشته ام.

 


   سرو پیتزا و کباب به صورت توامان آن هم در یک رستوران به کابوس می ماند برای شکم چرانان حرفه ای

و اما بعد

کبابی پیاله اسم جذابی دارد و اولین تصوری که به ذهن آدمی می آید پیاله فروشی است که کباب سرو می کند و یا بر عکس. که من بی خبرم از تاریخچه این کبابی واقع در سه راه پیاله نزدیک میدان ملت محله شمس آباد تهران. ولی از ظواهر معلوم است که مغازه ای است معتبر و به همین دلیل سه راهی را به اسم آن می شناسند.

کبابی پیاله از بیرون جلوه ای قدیمی و جذاب دارد با پس زمینه آبی در حالی که درون دیوارش به زیبایی انواع کاسه و کوزه و چراغ گردسوز و مانند آن را کار کرده اند تا به این رستوران چهره ای خاص و منحصر بفرد دهند. که این چنین است.

پنجره ها و در رستوران نیز کم جذبه نیستند و جذابیت خود را دارند.

چون به داخل مغازه پا می گذاری دیوارها و ستون ها را مانند دیوارهای بیرونی می بینی به همان زیبایی. و نکته دوم آن که درون مغازه پر است از بو و دود کباب که این بو و دود به واسطه وجود بخش پخت نان و کباب در سالن اصلی و بدون هر حفاظ فاصله اندازی همیشگی است و اجباری.

میز و صندلی ها قدیمی هستند و تقریبا چسبیده به هم

می نمشینیم تا گارسونی جوان و البته اندکی جواد منو را برایمان بیاورد در حالی که آدامسی گوشه لپ و زنجیری قطور بر گردن دارد و با اکثر مشتریان که معلوم است مشتری ثابتند خودمانی و راحت و بی قید سخن می گوید و البته ما نمی گذاریم شامل آن اکثریت بشمردمان.

منو آشی در هم و بر هم است از انواع کباب با اسامی گوناگون و به صورت ویژه و غیر ویژه تا چند نوع غذای فرنگی مانند جوجه چینی و پیتزا. و در این میان چشمم به چیپس و پنیر می افتد و دلم می رود برایش پس در مقابل چشمان متعجب و کمی خشمگین همسر بزرگوار، پیتزای مخصوص پیاله (با پیتزای مخصوص خالی فرق داشت) سفارش می دهم با یک چیپس و پنیر و یک نوشابه خانواده لایت در حالی که گارسون تلاش فراوانی به کار می برد تا که بفهماند به من که نوشابه خانواده برای یک نفر زیاد است و من هم که اصلا و ابدا حالیم نمی شود و این حرف ها را نمی فهمم.

 حالا سفارش همسر عزیزتر از جان چلو کباب برگ است و ما خانواده ای شده ایم در انتهای تناسب غذایی با یکدیگر.

تا غذا را بیاورند دور و اطراف را می نگرم در حالی که گارسون هنگامی که کار ندارد با بی قیدی و راحتی در وسط سالن نه چندان بزرگ پیاله و کنار میز ما می ایستد و تلویزیون تماشا می کند. و کله اش را می خاراند، انگار که نه انگار.

در گوشه ای از سالن چند میز در چند ارتفاع متفاوت به عنوان صندوق قرار گرفته اند در حالی که سه خانم و یک آقا در آن جا نشسته اند و تعدادشان از افراد شاغل در سالن بیشتر است و من نمی دانم که چرا؟

قبل از آوردن غذا نانی تنوری می آورند و چه لذیذ و خوش بو است انگار که دقایقی قبل از بهشت پروردگار به زمین آورده باشندش دلم می خواهد همه اش را خالی خالی بخورم که غذا را می آورند و به خوردن آن با پیتزای ادامه نمی دهم که احساس می کنم شاید کار زشتی باشد بی آن که بدانم چرا؟

چیپس و پنیر زیاد است و بسیار خوش منظره، هر چند پنیر آن بخوبی به خورد چیپس ها نرفته. پیتزا نه مخصوص است و نه ویژه بسیار معمولی است و در اندازه ای متوسط و بیس اصلی آن سوسیس است و کالباس.

همراهش ظرفی پر از سس می آورند که تقریبا همه آن را می خورم.

کباب برگ اندازه و حجمی قابل قبول دارد و بسیار نرم و خوشمزه است و نمی توانی از خوردنش لذت نبری و به همراه کمی خیار شور خرد شده و سه گوجه کباب شده سرو می شود. برنج هم از هر لحاظ نمره قبولی دارد.

 در آخر یک دست چلو کباب برگ و یک پیتزا با یک دلستر هلو و یک نوشابه خانواده همراه با یک ماست با کمی نان و مخلفات و سرویس و مانند آن جمعا  می شود ۲۲۰۰۰تومان که به نظرم می ارزد.

ولی نکته اصلی آن که اگر به پیاله رفتید کباب کوبیده و ماست سفارش دهید و با هر تعداد که ظرفیت دارید نان تازه بخورید که کوتاهی در این زمینه موجب یک عمر پشیمانی خواهد شد.

پ ن: عکس ها را نصب خواهم کرد.