من و شیلا قسمت دوم
هفته آینده دوره آموزشی من آغاز می شود پس از گذراندن چند ماه از عمرم به بطالت با وجود همه تلاشم بخاطر عدم مساعدت پدرم نتوانستم امریه ای جهت گذراندن خدمت سربازی در یک مجتمع صنعتی به دست بیاورم پس ناچارا برگه آماده به خدمتم را پست نمودم و برگه احضار برای ۲/۳/۸5به دستم رسید .
آن شب غرق در این افکار بودم که مادرم مرا صدا زد و ضمن نشاندادن گوشه ای از کمدش گفت وصیت نامه ام را آنجا گذاشته ام مزه ي دهنم تلخ شد ولی مطلب را جدی نگرفتم صبح روز بعد خواب و بیدار بودم که زنگ تلفن مرا بیدار کرد بابا گفت: برای چند آزمایش مامانت را به بیمارستان توس آورده ام می توانی امشب به او تلفن کنی شب!؟ چرا الان نه؟؟؟؟؟؟؟ وصیت نامه را بگو ! خدایا !!!!!!!!؟ تلفن مجدد زنگ زد دوست مامان بود می خواست بداند عمل چگونه گذشته.عمل!!!!!! به روی خودم نیاوردم گوشی را گذاشتم گریه امانم را برید هق هق کنان سرگشته و سرگردان در خانه خالی می دویدم باید چه می کردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ... چند دقیقه بعد تماس گرفت و خبر داد غده ای بوده و در آورده اند و می توانم زنگ بزنم و از زن عمویم بپرسم زنگ زدم با خونسردی شنیدم ناراحت نباش عمل تمام شده فقط قلب مادرت ناراحت بوده منتقلش کرده اند ccu من هم دارم ميرم خونه. بدتر شد حالا چه مي كردم جرات نداشتم به بيمارستان بروم نمي دانستم با چه صحنه اي مواجه خواهم شد.... اميرحسين شريك هميشگي من در پرخوريهاي هفتگي مشترك و بهترين دوست زندگيم بدون كوچكترين ترديد و در كوتاهترين زمان ممكن خودش را رساند به بيمارستان رفتيم مامان راديدم حالا دنبال نتيجه آزمايشات مي دويدم گريان و نالان امير حسين كه بهتر از خودم به سيستم بدني من آشنا بود در حالي كه در سكوت و با دقت به عجز و لابه ام گوش مي داد مرا به شيلاي شعبه مطهري برد درحالی که ساعت ۱۰ صبح را نشان می داد به اتفاق و به خرج او 2-3 تا ساندويچ سوسيس خوردم وبي توجه به چگونه بودن مزه غذا آرام شده 24 ساعت بعد مادرم را به خانه آورديم در اواسط آموزشي با خبر شدم كه آزمايشات به خير گذشته نتيجه: چند شب بيخوابي و غم و غصه بود ... دومين خاطره مشترك من و شيلا
ادامه دارد